پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 04 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 2,264 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن قسمت آخر ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن قسمت آخر

 

 روی صندلی عقب ماشین نشستیم و او مرا در میان آغوش خود کشید . ماشین از پیاده رو فاصله گرفت .  به او گفتم
_  من هم دوستت دارم
 به من لبخند زد و موهایم را پشت گوش هایم عقب زد
_  و من هم از داشتن تو احساس خوشبختی می کنم
پاسخ داد
_  خوب به نظر می رسد که هر دو یک احساس داریم
 سپس محکم مرا بوسید . طوری که فراموش کردم روی صندلی عقب ماشین هستیم و یک نفر دارد ما را به طرف خانه می برد
_  عاشقتم اسلوان و تک‌تک کلماتی که اونجا گفتم حقیقت دارن .  تو خیلی با ارزش تر از چیزی هستی که فکر می کنی و من می خوام هر روز در کنار تو باشم و بهت یادآوری کنم که چقدر  بی عیب و نقصی
 وقتی بالاخره ماشین متوقف شد … تقریباً هردو بیرون دویدیم  . با عجله سوار آسانسور شدیم تا ما را به پنت هاوس ببرد .  هر دو برای بودن با یکدیگر بی تاب بودیم . به محض این که درها باز شدند ,  مرا در آغوش خود بلند کرد و به طرف اتاق خواب به راه افتاد .  از شیوه مالکانه ای که مرا  لمس می کرد خوشم می آمد … از  اینکه چقدر با من به خوبی رفتار می کرد
احساس می کردم نمی توانم به اندازه کافی به او نزدیک باشم .  زمزمه کردم
_  هرگز و منو رها نکن
در حالی که گوشم را می بوسید غرید
_ هرگز … تو حالا مال منی و هیچ راه برگشتی وجود نداره
دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و محکم او را در آغوش گرفتم . میدانستم که در کنار او دیگر هرگز طعم تنهایی و تلخی را نخواهم چشید . می‌دانستم که این عشق تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد …. تنها می بایست به عقب تکیه داده و از اتفاق افتادن شادیهای زندگی لذت  ببرم
  • romanra
  • 25 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,314 views
  • هیچ نظر

بلند کردن پارت چهاردهم ( ترجمه اختصاصی سایت رمانرا )

بلند کردن | پارت چهاردهم

 

فصل هشتم

هریس

روز طولانی بود و سیمون برای بیشتر روز فرسوده شده بود . با لبخند آسانی روی صندلی به عقب تکیه دادم و به پایان رسیدن پروژه را تماشا کردم . سیمون دستش را میان موهایش کشید و پرسید

_ چطور اینقدر خونسردی ؟

_ چون میدونم هر موقع به اینجا ی پروژه می رسیم تو استرس میگیری و به اندازه  هر دوی ما نگران میشی

چشم هایش را چرخاند . شانه ام را بالا انداختم

_ همچنین میدونم که همیشه کار به خوبی پیش میره . ما به موقع اونو تحویل میدیم و همه چیز بدون کوچکترین مانعی جلو میره . چرا می بایست این یکی متفاوت باشه ؟

وقتی برنامه تمام شد و نتیجه تست موفقیت آمیز اعلام شد زیر لب غر و لند کنان گفت

_  متنفرم وقتی حق با توئه

سر پا ایستاد و کیفش را گرفت

_ فقط مطمئن شویو لباست برای فردا اتو کشیده باشه

  • romanra
  • 20 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,583 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

 

_ من شکلات ام رو با تو قسمت کردم

جعبه خالی را بالا گرفتم

_ اوه خدای من .. من همشو خوردم

سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد سعی کرد اما نتوانست و صدای آن ماشین را پر کرد . وقتی خرناسه کشید با دست دهانش را پوشاند..  و بیشتر خندید  . می بایست دست هایم را محکم  مشت کنم تا جلوی خودم را  بگیرم  تا دستم را جلو  نبرم و او را لمس نکنم .. چرا تا این اندازه لعنتی بانمک بود

گفت

_  فکر می کنم بعد از خوردن تمام اونها این کمترین کاریه که میتونم بکنم

سپس به من لبخند زد .  . . اما به محض اینکه به مقابل ساختمان رسیدیم , او را تماشا کردم که ناآرامی اش بازگشت

فصل پنجم

اسلوان

لعنت .. واقعاً راجع به اینکه کجا میرویم فکر نکرده بودم تا زمانی که ماشین به مقابل ساختمان هریس رسید .  زیباترین خانه در زیباترین قسمت شهر بود .  لبخندم ناپدید شد .. اثر ضعیفی از پشیمانی برای پیشنهاد کمک به او احساس کردم . اما به پول نیاز داشتم  .. چه کار دیگری می توانستم بکنم  ؟

وقتی از من خواست که برایم شام درست کند می‌خواستم بگویم بله  .برای اولین بار در مدت زمانی طولانی , به من خوش می گذشته بود و داشتم اوقات خوبی را سپری میکردم . او نمی دانست که من کی هستم  . برای او من  فقط دختری هستم که مردم را به جایی که می‌خواهند بروند میرساند .  با او می توانم برای مدتی در لحظه زندگی کنم …  تا زمانی که مقابل ساختمانش رسیدیم .. و همه چیز با شدت به طرفم برگشت

  • romanra
  • 17 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,721 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت ششم ( ترجمه اختصاصی رمان را )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت ششم

 

پرسیدم

 _  گفتی فروشگاه مرکز شهر درسته ؟

سرش را تکان داد

_ فقط می بایست چند قلم جنس بخرم . دارم از گرسنگی میمیرم .  تمام ماه گذشته فست فود خوردم , دیگه نمیتونم به این کار ادامه بدم .. مطمئنی با منتظر موندن مشکلی نداری ؟

 سرم را تکان دادم و سپس متوجه شد ممکن است فضای داخلی ماشین تاریک تر از آن باشد که بتواند آن را ببیند

_  آره اشکالی نداره

 منطقه مرکز شهر جای بدی نبود اما هنوز یک پارکینگ سرباز در نیمه شب بود . خدایا .. امیدوارم این مرد یک خرید کننده سریع باشد  . میتوانم به محض این که ماشین را ترک کرد پول او را بگیرم و بروم  .. اگرچه می تواند گزارش من را به شرکت تاکسیرانی بدهد و آن موقع ریسک از دست دادن کارم بالاست 

_ واقعاً برای زنی مثل تو امن نیست که غریبه ها رو این وقت شب سوار کنه

 احساس کردم عصبانیتم دوباره برانگیخته می شود

  • romanra
  • 16 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,721 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت پنجم ( ترجمه اختصاصی سایت رمان را )

دانلود رمان بلند کردن پارت پنجم

 

حالا دیگر متقاعد شده بودم که او یک بچه است که ماشین پدر و مادرش را دزدیده  . . اینجا چه خبره کوفتی بود ؟

_  هی بچه , تو به اندازه کافی بزرگ هستی که رانندگی کنی ؟

به جلو خم شدم ..  روی صندلی اش کمی پایین تر رفت . با صدایی بلندتر گفتم

_ هی دارم با تو صحبت می کنم

اما دوباره بیشتر به طرف در حرکت کرد .. ماشین کمی  از مسیر خود منحرف شد ..  کم کم داشتم نگران می شدم

_ این دیگه چه کوفتی__

دستم را جلو بردم و شانه ی بچه را گرفتم ..  ناگهان ماشین با صدای جیغی ,  آنچنان بلند که گوش هایم را به درد آورد ..  پر شد . وقتی ماشین دوباره از مسیر منحرف شد و شروع به چرخیدن کرد زیر لب ناسزا گفتم

_ لعنت

به در کوبیده شدم . کلاه روی سر بچه پایین افتاد .. و موهای بلوند شنی بلندی , مانند آبشار پایین ریختند . .  زن جوان از بالای شانه اش , با چشم هایی که از روی ترس گشاد شده بودند , به عقب نگاه کرد .  ماشین متوقف شد

_  من اسپری فلفل دارم . حرکت نکن

به پایین نگاه کردم و متوجه اسپری فلفلی که در دست داشت و انگشتی که روی دکمه آن قرار داشت شدم .  دستهایم را بالا گرفتم و سعی کردم تا آنجا که امکان دارد آرام باشم