پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 20 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,565 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

 

_ من شکلات ام رو با تو قسمت کردم

جعبه خالی را بالا گرفتم

_ اوه خدای من .. من همشو خوردم

سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد سعی کرد اما نتوانست و صدای آن ماشین را پر کرد . وقتی خرناسه کشید با دست دهانش را پوشاند..  و بیشتر خندید  . می بایست دست هایم را محکم  مشت کنم تا جلوی خودم را  بگیرم  تا دستم را جلو  نبرم و او را لمس نکنم .. چرا تا این اندازه لعنتی بانمک بود

گفت

_  فکر می کنم بعد از خوردن تمام اونها این کمترین کاریه که میتونم بکنم

سپس به من لبخند زد .  . . اما به محض اینکه به مقابل ساختمان رسیدیم , او را تماشا کردم که ناآرامی اش بازگشت

فصل پنجم

اسلوان

لعنت .. واقعاً راجع به اینکه کجا میرویم فکر نکرده بودم تا زمانی که ماشین به مقابل ساختمان هریس رسید .  زیباترین خانه در زیباترین قسمت شهر بود .  لبخندم ناپدید شد .. اثر ضعیفی از پشیمانی برای پیشنهاد کمک به او احساس کردم . اما به پول نیاز داشتم  .. چه کار دیگری می توانستم بکنم  ؟

وقتی از من خواست که برایم شام درست کند می‌خواستم بگویم بله  .برای اولین بار در مدت زمانی طولانی , به من خوش می گذشته بود و داشتم اوقات خوبی را سپری میکردم . او نمی دانست که من کی هستم  . برای او من  فقط دختری هستم که مردم را به جایی که می‌خواهند بروند میرساند .  با او می توانم برای مدتی در لحظه زندگی کنم …  تا زمانی که مقابل ساختمانش رسیدیم .. و همه چیز با شدت به طرفم برگشت

  • romanra
  • 16 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,702 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت پنجم ( ترجمه اختصاصی سایت رمان را )

دانلود رمان بلند کردن پارت پنجم

 

حالا دیگر متقاعد شده بودم که او یک بچه است که ماشین پدر و مادرش را دزدیده  . . اینجا چه خبره کوفتی بود ؟

_  هی بچه , تو به اندازه کافی بزرگ هستی که رانندگی کنی ؟

به جلو خم شدم ..  روی صندلی اش کمی پایین تر رفت . با صدایی بلندتر گفتم

_ هی دارم با تو صحبت می کنم

اما دوباره بیشتر به طرف در حرکت کرد .. ماشین کمی  از مسیر خود منحرف شد ..  کم کم داشتم نگران می شدم

_ این دیگه چه کوفتی__

دستم را جلو بردم و شانه ی بچه را گرفتم ..  ناگهان ماشین با صدای جیغی ,  آنچنان بلند که گوش هایم را به درد آورد ..  پر شد . وقتی ماشین دوباره از مسیر منحرف شد و شروع به چرخیدن کرد زیر لب ناسزا گفتم

_ لعنت

به در کوبیده شدم . کلاه روی سر بچه پایین افتاد .. و موهای بلوند شنی بلندی , مانند آبشار پایین ریختند . .  زن جوان از بالای شانه اش , با چشم هایی که از روی ترس گشاد شده بودند , به عقب نگاه کرد .  ماشین متوقف شد

_  من اسپری فلفل دارم . حرکت نکن

به پایین نگاه کردم و متوجه اسپری فلفلی که در دست داشت و انگشتی که روی دکمه آن قرار داشت شدم .  دستهایم را بالا گرفتم و سعی کردم تا آنجا که امکان دارد آرام باشم