پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 04 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 2,214 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن قسمت آخر ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن قسمت آخر

 

 روی صندلی عقب ماشین نشستیم و او مرا در میان آغوش خود کشید . ماشین از پیاده رو فاصله گرفت .  به او گفتم
_  من هم دوستت دارم
 به من لبخند زد و موهایم را پشت گوش هایم عقب زد
_  و من هم از داشتن تو احساس خوشبختی می کنم
پاسخ داد
_  خوب به نظر می رسد که هر دو یک احساس داریم
 سپس محکم مرا بوسید . طوری که فراموش کردم روی صندلی عقب ماشین هستیم و یک نفر دارد ما را به طرف خانه می برد
_  عاشقتم اسلوان و تک‌تک کلماتی که اونجا گفتم حقیقت دارن .  تو خیلی با ارزش تر از چیزی هستی که فکر می کنی و من می خوام هر روز در کنار تو باشم و بهت یادآوری کنم که چقدر  بی عیب و نقصی
 وقتی بالاخره ماشین متوقف شد … تقریباً هردو بیرون دویدیم  . با عجله سوار آسانسور شدیم تا ما را به پنت هاوس ببرد .  هر دو برای بودن با یکدیگر بی تاب بودیم . به محض این که درها باز شدند ,  مرا در آغوش خود بلند کرد و به طرف اتاق خواب به راه افتاد .  از شیوه مالکانه ای که مرا  لمس می کرد خوشم می آمد … از  اینکه چقدر با من به خوبی رفتار می کرد
احساس می کردم نمی توانم به اندازه کافی به او نزدیک باشم .  زمزمه کردم
_  هرگز و منو رها نکن
در حالی که گوشم را می بوسید غرید
_ هرگز … تو حالا مال منی و هیچ راه برگشتی وجود نداره
دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و محکم او را در آغوش گرفتم . میدانستم که در کنار او دیگر هرگز طعم تنهایی و تلخی را نخواهم چشید . می‌دانستم که این عشق تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد …. تنها می بایست به عقب تکیه داده و از اتفاق افتادن شادیهای زندگی لذت  ببرم
  • romanra
  • 26 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,312 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت پانزدهم ( ترجمه اختصاصی سایت رمانرا )

رمان بلند کردن پارت پانزدهم

 

وقتی در دوباره بسته شد , بالای سر اسلوان را بوسیدم . به من نگاه کرد.. صورتش کاملا قرمز شده بود . لب پایینش را بین دندان هایش گرفته بود . زمزمه کرد
_  متاسفم
اما من سرم را تکان دادم و به سرعت او را بوسیدم
_ من می‌بایست معذرت خواهی کنم .  تمام روز به بوسیدن تو فکر می‌کردم و کنترلم رو از دست دادم
 موهایش را پشت گوشش راندم . دوباره به سرعت او را بوسیدم زیرا حالا دیگر  قادر نبودم خودم را کنترل کنم
_ من هم داشتم راجع به تو فکر میکردم
 از زیر مژه هایش به من نگاه کرد . انگشت شستم زیر چانه اش را نوازش می داد . پرسیدم
_ پس فردا شب با من میای درسته ؟
ناگهان بدنش منقبض شد . خودم را عقب کشیدم
_ می بایست ببینم چیزی برای پوشیدن دارم ؟ قبل از اینکه بله بگم به این موضوع فکر نکرده بودم
_  امروز به مغازه کنزینگتون رفتی ؟
سرش را تکان داد
_  پس قبلااون رو برداشتی
 چشمهایش از روی شوک گشاد شدند
_  داری راجع به چی صحبت می کنی ؟
_ یکی از کارهایی که امروز بهت سپرده بودم این بود که لباست برای فردا رو برداری . میدونستم که این یک دعوت دقیقه نود برای یک مراسم رسمی خواهد بود . انتظار نداشتم لباس رسمی دم دست داشته باشی
  • romanra
  • 21 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,591 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم

 

_ خوش شانسی . من یکشنبه ها رو با مادرم توی آشپزخونه گذروندم و راهمو اطراف آشپزخونه  بلدم

لبخند زد و شروع به باز کردن بسته سبزیجات کرد. . و جعبه ی کلوچه ها را به دست من داد . نمی توانستم جلوی خودم را از خوردن یکی از آنها بگیرم

_ این کاریه که پسرهای خوب میانه غربی روزهای یکشنبه انجام میدن ؟

_  نوچ .. من یک شنبه هام رو با کار کردن یا فریاد کشیدن سر تیم عقاب _ وقتی که بازی داشتن _ میگذروندم  . من اینجا بزرگ شدم عزیزم

کلمه ی محبت آمیزی که به کار برد  گارد دفاعی ام را پایین آورد . یک لیوان شیر مقابل من قرار داد

_ خودت رو با کلوچه سیر نکن . می خوام بهت غذا بدم

سرم را تکان دادم و او را تماشا کردم که اطراف آشپزخانه حرکت می کرد . این خانه طوری به نظر می‌رسید مانند اینکه کسی در آن زندگی نکرده  اما او راهش را اطراف آن بلد بود

_ قبلاً گفتی میانه غربی

  • romanra
  • 20 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,551 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

 

_ من شکلات ام رو با تو قسمت کردم

جعبه خالی را بالا گرفتم

_ اوه خدای من .. من همشو خوردم

سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد سعی کرد اما نتوانست و صدای آن ماشین را پر کرد . وقتی خرناسه کشید با دست دهانش را پوشاند..  و بیشتر خندید  . می بایست دست هایم را محکم  مشت کنم تا جلوی خودم را  بگیرم  تا دستم را جلو  نبرم و او را لمس نکنم .. چرا تا این اندازه لعنتی بانمک بود

گفت

_  فکر می کنم بعد از خوردن تمام اونها این کمترین کاریه که میتونم بکنم

سپس به من لبخند زد .  . . اما به محض اینکه به مقابل ساختمان رسیدیم , او را تماشا کردم که ناآرامی اش بازگشت

فصل پنجم

اسلوان

لعنت .. واقعاً راجع به اینکه کجا میرویم فکر نکرده بودم تا زمانی که ماشین به مقابل ساختمان هریس رسید .  زیباترین خانه در زیباترین قسمت شهر بود .  لبخندم ناپدید شد .. اثر ضعیفی از پشیمانی برای پیشنهاد کمک به او احساس کردم . اما به پول نیاز داشتم  .. چه کار دیگری می توانستم بکنم  ؟

وقتی از من خواست که برایم شام درست کند می‌خواستم بگویم بله  .برای اولین بار در مدت زمانی طولانی , به من خوش می گذشته بود و داشتم اوقات خوبی را سپری میکردم . او نمی دانست که من کی هستم  . برای او من  فقط دختری هستم که مردم را به جایی که می‌خواهند بروند میرساند .  با او می توانم برای مدتی در لحظه زندگی کنم …  تا زمانی که مقابل ساختمانش رسیدیم .. و همه چیز با شدت به طرفم برگشت

  • romanra
  • 19 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,623 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هشتم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هشتم

 

کدام دوست پ*سر احمقی اجازه میداد که او نیمه شب در خیابان ها مسافرکشی کند و غریبه ها را داخل ماشینش راه بدهد ؟ … نه … هر مردی که چنین اجازه  ای بدهد لیاقت او را ندارد

_ خیلی خوب اشکال نداره . مجبور نیستی

اسلوان خندید و من متوجه شدم که دارم فکم را روی هم فشار میدهم , زیر را داشتم به کسی در کنار او فکر میکردم

_ تقسیم می کنم

کمی بیشتر به طرف پایین خم شدم .. خودش را کنار نکشید

_  اما فقط با تو

سپس آبنبات ها را روی کانتر برای حساب کردن قرار دادم .  ریلکس شدم و سعی کردم روی چیزی که فقط مرا عصبانی تر می کند تمرکز نکنم . او تازه آرام شده بود و من نمی خواستم این را خراب کنم .  هنوز هم سعی داشتم متوجه بشوم چه اتفاقی برای من داشت می افتاد ؟  اگر سیمون اینجا بود حسابی به من میخندید . هیچ سرنخی نداشتم که دارم چه کار می کنم . اما تمرکزم روی آرام نگه داشتن او بود

نوک زبانش دوباره بیرون آمد ..  و با خود در تعجب بودم آیا برای من است ؟ یا دارد دوباره به آبنبات ها فکر میکند ؟  به هر حال هر چه که باشد آن را قبول می‌کنم

صندوقدار پرسید

  • romanra
  • 16 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,691 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت پنجم ( ترجمه اختصاصی سایت رمان را )

دانلود رمان بلند کردن پارت پنجم

 

حالا دیگر متقاعد شده بودم که او یک بچه است که ماشین پدر و مادرش را دزدیده  . . اینجا چه خبره کوفتی بود ؟

_  هی بچه , تو به اندازه کافی بزرگ هستی که رانندگی کنی ؟

به جلو خم شدم ..  روی صندلی اش کمی پایین تر رفت . با صدایی بلندتر گفتم

_ هی دارم با تو صحبت می کنم

اما دوباره بیشتر به طرف در حرکت کرد .. ماشین کمی  از مسیر خود منحرف شد ..  کم کم داشتم نگران می شدم

_ این دیگه چه کوفتی__

دستم را جلو بردم و شانه ی بچه را گرفتم ..  ناگهان ماشین با صدای جیغی ,  آنچنان بلند که گوش هایم را به درد آورد ..  پر شد . وقتی ماشین دوباره از مسیر منحرف شد و شروع به چرخیدن کرد زیر لب ناسزا گفتم

_ لعنت

به در کوبیده شدم . کلاه روی سر بچه پایین افتاد .. و موهای بلوند شنی بلندی , مانند آبشار پایین ریختند . .  زن جوان از بالای شانه اش , با چشم هایی که از روی ترس گشاد شده بودند , به عقب نگاه کرد .  ماشین متوقف شد

_  من اسپری فلفل دارم . حرکت نکن

به پایین نگاه کردم و متوجه اسپری فلفلی که در دست داشت و انگشتی که روی دکمه آن قرار داشت شدم .  دستهایم را بالا گرفتم و سعی کردم تا آنجا که امکان دارد آرام باشم