• romanra
  • 29 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 391 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت هجدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت هجدهم

 

وقتی سر پا ایستادم به او گفتم
_ می خوام بدونی زمانی که با تو گذروندم فوق العاده بود . نمیدونی برای من چه معنایی داره که با چنین مهربونی با من رفتار بشه
 میخواستم اگر اوضاع بد شد این را بداند
_ طوری صحبت می کنی مثل اینکه مردم همیشه رفتار بدی  باهات داشتن
 صورتم را بررسی کرد مانند این که می خواست آنجا چیزی پیدا کند
_ مشکلی نیست فقط بیا__
می خواستم موضوع را تغییر بدهم اما اجازه نمی داد
_ مشکلی هست و هر چی که هست قرار نیست دوباره اتفاق بیفته . شاید آماده نباشی تا تمام رازهای خودت رو به من بگی اما تا زمانی که این اتفاق بیفته بهت قول میدم هیچکس قرار نیست کمتر از یک ملکه باهات رفتار کنه . و  اگه بفهمم این اتفاق نمیفته …مطمئنم اونا از چیزی که براشون اتفاق میافته خوشحال نمیشن
 دستم را گرفت و انگشت هایش را در انگشتهای من فرو کرد . با یکدیگر سوار آسانسور شدیم  . فکر نمیکردم هرگز اینطور بشود اما در چند دقیقه گذشته هریس تمام دیوارهای دفاعی مرا فروریخته بود . فکر می‌کنم داشتم عاشق او می شدم . نمی دانستم به خاطر مهربانی اش بود یا به خاطر قدرتش , اما داشتم قلبم را به او می دادم
  • romanra
  • 28 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 385 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت هفدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت هفدهم

 

_ اون میتونه ماشینش رو پس بگیره
چشم هایش با چیزی جدید که قبلا از طرف او ندیده بودم درخشیدند . به نظر می رسید دارد خود را برای مبارزه ای که میداند برنده خواهد شد آماده می کند .  این نمی بایست مرا هیجان زده کند . سعی کردم این احساس را عقب بزنم . دست هایم را روی کمرم قرار دادم و سعی کرد نگاه درون چشم های او را نادیده بگیرم
_ پس تو همیشه هم شیرین و افسون کننده نیستی
عصبانی بودم اما نه از دست او . از کل این موقعیت عصبانی بودم . همین یک دقیقه پیش بهترین لحظات زندگی ام را داشتم و حالا قرار است همه آن را از دست بدهم
دستم را جلو بردم تا وسایلم را از دست او بقاپم.  اما او سریع تر بود دست بزرگش به دور کمرم حلقه شد و مرا مقابل بدن گرم خود کشید . به جلو سکندری خوردم اما به زمین نی فتادم . من را به طرف خود کشید و بازوهایش را محکم به دورم حلقه کرد . داشت بدون گفتن کلمه ای به من می فهماند که قرار نیست جایی بروم ..  ,و این برقی که چند دقیقه پیش از روی صورتش گذشته بود را به خاطرم .  آورد  . .  غلبه و سلطه‌ گری او را نمی توانستم اشتباه بگیرم . و اگر چه قبلاً ممکن بود آن را ندیده باشم اما همیشه آنجا بوده   . . زیر سطح منتظر بوده
_  مراقب باش عزیز دلم
صدایش آرام بود . مقابل بدنش ذوب شدم
_ من تو رو  پایین می برم تا کلیدها رو بهش بدیم . بعد میتونه گورش رو از اینجا گم کنه
_  خودم میتونم برم
شاید بتوانم کمی بیشتر از این تجربه زیبا لذت ببرم  ؟ چه کسی میداند فردا با چی روبرو می شوم ؟  شاید اگر بیشتر با او وقت بگذرانم واقعاً مرا برای کسی که هستم ببیند . اینکه من به هیچ عنوان شبیه پدر و مادرم نیستم
 قسمتی از من می دانست که او اهمیت نمی دهد . اما دختر ترسیده درونم .. کسی که یکباره همه چیز را از دست داده بود .. نمی‌توانست به آن امید بچسبد
 ناله کرد و سپس سرش را تکان داد
_ بعد از اینکه دیدم چطور با تو صحبت کرد ؟ این طور فکر نمی کنم
  • romanra
  • 27 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 386 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت شانزدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت شانزدهم

 

فصل ۹
اسلوان
وقتی هریس روی مبل مرا قلقلک داد با صدایی جیغ جیغو گفتم
_  داری دروغ میگی
_ حقیقت داره
 به عقب خم شد . به خاطر خندیدن شدید نمی توانستم نفس بکشم
_ حتی برای یک ثانیه هم باور نمی کنم
 دست هایم به طرف کمرش حرکت کردند
_  تو واقعاً هیچ جایی قلقلکی نیستی ؟
_  چیز خوبیه چون تو به اندازه ی کافی برای هر دوی ما قلقلکی هستی
به ندرت کمرم را لمس کرد و من از شدت خنده دولا شدم
_ فقط__
سعی کردم نفس بکشم
_ فقط به خاطر اینه که میدونم خیال داری منو قلقلک بدی
 لبخند میزد … اما نگاهی پر از خواستن در چشم هایش بود
وقتی به خانه برگشته بودیم برای من شام درست کرده بود . سپس هر کاری کردم قبول نمیکرد لباسی که از من می خواهد فردا بپوشم را نشانم بدهد . به او گفتم می بایست آن را امتحان کنم شاید اندازه نباشد اما پاسخ داده بود که هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . آنقدر با اعتماد به نفس و متکبر به نظر می رسید که باعث شد او را ببوسم . سپس روی کاناپه نشستیم و به مدت ۱ ساعت در مورد چیزهای مختلف با یکدیگر صحبت می کردیم و در این بین او هر از گاهی مرا می بوسید .  نمی توانستم بگویم که از چگونگی پیشرفتن شب خوشم نمی آمد
او چطور تا این اندازه بی عیب و نقص بود  ؟ آیا اگر حقیقت را می‌دانست باز هم اینطور با من برخورد می کرد  ؟
این افکار در ذهنم می چرخیدند اما تصمیم گرفتم آنها را نادیده بگیرم . .  زیرا حالا احساس واقعاً خوبی داشتم
  • romanra
  • 26 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 409 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت پانزدهم ( ترجمه اختصاصی سایت رمانرا )

رمان بلند کردن پارت پانزدهم

 

وقتی در دوباره بسته شد , بالای سر اسلوان را بوسیدم . به من نگاه کرد.. صورتش کاملا قرمز شده بود . لب پایینش را بین دندان هایش گرفته بود . زمزمه کرد
_  متاسفم
اما من سرم را تکان دادم و به سرعت او را بوسیدم
_ من می‌بایست معذرت خواهی کنم .  تمام روز به بوسیدن تو فکر می‌کردم و کنترلم رو از دست دادم
 موهایش را پشت گوشش راندم . دوباره به سرعت او را بوسیدم زیرا حالا دیگر  قادر نبودم خودم را کنترل کنم
_ من هم داشتم راجع به تو فکر میکردم
 از زیر مژه هایش به من نگاه کرد . انگشت شستم زیر چانه اش را نوازش می داد . پرسیدم
_ پس فردا شب با من میای درسته ؟
ناگهان بدنش منقبض شد . خودم را عقب کشیدم
_ می بایست ببینم چیزی برای پوشیدن دارم ؟ قبل از اینکه بله بگم به این موضوع فکر نکرده بودم
_  امروز به مغازه کنزینگتون رفتی ؟
سرش را تکان داد
_  پس قبلااون رو برداشتی
 چشمهایش از روی شوک گشاد شدند
_  داری راجع به چی صحبت می کنی ؟
_ یکی از کارهایی که امروز بهت سپرده بودم این بود که لباست برای فردا رو برداری . میدونستم که این یک دعوت دقیقه نود برای یک مراسم رسمی خواهد بود . انتظار نداشتم لباس رسمی دم دست داشته باشی
  • romanra
  • 25 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 373 views
  • هیچ نظر

بلند کردن پارت چهاردهم ( ترجمه اختصاصی سایت رمانرا )

بلند کردن | پارت چهاردهم

 

فصل هشتم

هریس

روز طولانی بود و سیمون برای بیشتر روز فرسوده شده بود . با لبخند آسانی روی صندلی به عقب تکیه دادم و به پایان رسیدن پروژه را تماشا کردم . سیمون دستش را میان موهایش کشید و پرسید

_ چطور اینقدر خونسردی ؟

_ چون میدونم هر موقع به اینجا ی پروژه می رسیم تو استرس میگیری و به اندازه  هر دوی ما نگران میشی

چشم هایش را چرخاند . شانه ام را بالا انداختم

_ همچنین میدونم که همیشه کار به خوبی پیش میره . ما به موقع اونو تحویل میدیم و همه چیز بدون کوچکترین مانعی جلو میره . چرا می بایست این یکی متفاوت باشه ؟

وقتی برنامه تمام شد و نتیجه تست موفقیت آمیز اعلام شد زیر لب غر و لند کنان گفت

_  متنفرم وقتی حق با توئه

سر پا ایستاد و کیفش را گرفت

_ فقط مطمئن شویو لباست برای فردا اتو کشیده باشه

  • romanra
  • 24 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 396 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت سیزدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت سیزدهم

 

اگر تنها در یک چیز کارم خوب بود آن حفظ کردن بود . این استعداد دبیرستان را برای من آسان اما کسل‌کننده کرده بود .  عاشق رانندگی در شهر و پیدا کردن راهم بودم . این یکی از تنها چیزهای خوبی بود که از موقعیت پدر و مادرم به دست آمده بود . قبلاً به اندازه کافی قدر آن را نمی دانستم اما حالا که مجبور هستم  , زیبایی اینجا را می بینم . مانند یک پازل بود و می‌خواستم آن را با پیدا کردن سریع ترین راه ها برای رسیدن از یک مکان به مکان دیگر حل کنم

دست به کار شدم و تمام چیزهایی که قرار بود را از یک مکان برمی داشته و به مکان دیگر تحویل می‌دادم . سعی می‌کردم به هریس فکر نکنم .. اما کار محالی بود . حداقل سرم شلوغ بود و این , کار را برایم آسان تر می کرد تا ریلکس باشم . این اولین بار پس از مدت زمانی طولانی بود که به طور مداوم زیر فشار استرس نبودم و در واقع از کاری که می کردم لذت می بردم … کی فکر میکرد هریس چنین توانایی داشته باشد که این را به من بدهد ؟ حتی بدون آنکه با من باشد ؟

وقتی که به سومین ایستگاه در لیستم رسیدم ؛ ماشین را پارک کرده و بیرون آمدم . مقابل کلیسای قدیمی که به یک بار تبدیل شده بود ایستادم … شگفت انگیز و خارق العاده بود .  مردی را دیدم که در را باز کرد و به طرف من آمد . وقتی هر دو به پنجره‌های زیبا نگاه کردیم گفت

_  قشنگ مگه نه ؟

اعتراف کردم

_  بله هست  . چطور قبلا متوجه این مکان نشده بودم ؟

به مرد بزرگتر نگاه کردم

_ اینجا اخیراً ترمیم شده . قبلاً قرار بود تخریب بشه اما هیل اونو نجات داد

  • romanra
  • 23 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 435 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم

 

در تمام طول شب هیچ حرکت زننده ای از خود نشان نداده بود و به ندرت مرا لمس کرده بود  . مطمئن نبودم که آیا از عمد این کار را انجام می‌دادم زیرا وقتی که سعی کرده بودم به او نزدیکتر شوم و به طرف او خم شدم , به آن پاسخ نداده بود

فکر می کنم دیشب برای او چنین معنایی نداشت .  اما وقتی امروز لب هایش را به گونه ام چسباند , فکر میکردم احساسات خیلی بیشتری در زیر سطح در جوش و خروش است .  وقتی شب گذشته چشمانم را بستم  , خیال داشتم وانمود کنم خوابیده ام تا بالاخره او به تخت خواب برود اما آرامش خانه‌اش زیاده از حد بود و من بهترین خواب چند ماه گذشته ام را داشتم

وقتی خورشید بالا آمد با سراسیمگی از خواب بیدار شدم و می دانستم باید از آنجا بیرون بروم . دلم را به دریا زدم و قبل از آن که خانه اش را ترک کنم گونه ی او را بوسیدم .. فکر می کردم این آخرین باری خواهد بود که هرگز او را میبینم

وقتی از دیدم دور شد , سوار ماشینم شدم . به خودم  گفته بودم امروز صبح آخرین باری خواهد بود که او را خواهم دید اما ببین حالا چه اتفاقی افتاده .  خودم را گول میزدم زیرا همان لحظه ای که خانه اش را ترک کردم , تمام مدت تلفنم در دستم بود و امیدوار بودم هر لحظه به من پیغام بدهد .. زمان زیادی منتظر نماندم . خیال داشتم تماس او را نادیده بگیرم اما باز هم داشتم به خودم دروغ میگفتم .  نتنها جواب پیغام او را دادم , بلکه هر چه که آن مرد گفته بود را با آن موافقت کرده بودم

می دانستم می بایست بالاخره به خانه بروم در غیر اینصورت کارا تلفن همراهم را خواهد سوزاند و آنقدر با من تماس می گیرد تا ببیند پول نقدی که دیشب به دست آورده‌ام کجا رفته .. صفحه ی تلفن همراهم روشن شد , وقتی به نامی که روی صفحه نمایش داده شد نگاه کردم .. شکمم از خوشحالی به پرواز درآمد . لبخند زدم  . . پیغام را خواندم و از احساس داشتن چیزی هیجان انگیز در زندگی ام لذت بردم