• romanra
  • 04 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 549 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن قسمت آخر ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن قسمت آخر

 

 روی صندلی عقب ماشین نشستیم و او مرا در میان آغوش خود کشید . ماشین از پیاده رو فاصله گرفت .  به او گفتم
_  من هم دوستت دارم
 به من لبخند زد و موهایم را پشت گوش هایم عقب زد
_  و من هم از داشتن تو احساس خوشبختی می کنم
پاسخ داد
_  خوب به نظر می رسد که هر دو یک احساس داریم
 سپس محکم مرا بوسید . طوری که فراموش کردم روی صندلی عقب ماشین هستیم و یک نفر دارد ما را به طرف خانه می برد
_  عاشقتم اسلوان و تک‌تک کلماتی که اونجا گفتم حقیقت دارن .  تو خیلی با ارزش تر از چیزی هستی که فکر می کنی و من می خوام هر روز در کنار تو باشم و بهت یادآوری کنم که چقدر  بی عیب و نقصی
 وقتی بالاخره ماشین متوقف شد … تقریباً هردو بیرون دویدیم  . با عجله سوار آسانسور شدیم تا ما را به پنت هاوس ببرد .  هر دو برای بودن با یکدیگر بی تاب بودیم . به محض این که درها باز شدند ,  مرا در آغوش خود بلند کرد و به طرف اتاق خواب به راه افتاد .  از شیوه مالکانه ای که مرا  لمس می کرد خوشم می آمد … از  اینکه چقدر با من به خوبی رفتار می کرد
احساس می کردم نمی توانم به اندازه کافی به او نزدیک باشم .  زمزمه کردم
_  هرگز و منو رها نکن
در حالی که گوشم را می بوسید غرید
_ هرگز … تو حالا مال منی و هیچ راه برگشتی وجود نداره
دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و محکم او را در آغوش گرفتم . میدانستم که در کنار او دیگر هرگز طعم تنهایی و تلخی را نخواهم چشید . می‌دانستم که این عشق تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد …. تنها می بایست به عقب تکیه داده و از اتفاق افتادن شادیهای زندگی لذت  ببرم
  • romanra
  • 03 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 407 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت بیست ودوم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیست ودوم

_ دست  لعنتی ات رو از اون بکش
وقتی صدای هریس را شنیدم , آسودگی مانند موجی از روی بدنم عبور کرد و قادر شدم حرکت کنم . سعی کردم از چنگ لانس بیرون بیایم .. اما تنها مرا محکم تر نگه داشت
ناله ای از گلویم بیرون آمد و هریس جلوتر آمد , تا زمانی که درست پشت سر من ایستاده بود . فکر می کنم دلیل اینکه هنوز کنترل خود را از دست نداده بود این بود که من بین  هر دوی آنها قرار داشتم و نمی توانست بدون آسیب رساندن به من به لانس برسد
_ واقعا میخوای سر این هرزه جنگ کنی ؟
می توانستم احساس کنم که خشم و عصبانیت از بدن هریس بیرون می ریزد … تا جایی که بدنش داشت به خاطر آن می لرزید . لانس بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم احمق است
_  گور پدر این فا*حشه لعنتی . اون ارزشش رو نداره
 لانس مرا به طرف هریس هول داد و  سعی کرد از آنجا فرار کند .. اما من اجازه چنین چیزی را نمی دادم …قبل از آنکه روی زمین بیفتم هریس مرا گرفت … و من یک پایم را جلو آورده و زیر پای لانس زدم و او را با صورت روی زمین انداختم . صدایش مانند ترکیدن بلندی به گوش رسید… و سپس خون از جایی که صورتش روی زمین کوبیده شده بود پخش شد
 هریس مرا رها کرد و به طرف او حرکت کرد … گردن او را گرفت و بالا آورد …او را مقابل دیوار کوبید …سپس از گلویش او را بالا گرفت  . . نفسم را حبس کردم
لانس به او  نگاه کرد
  • romanra
  • 02 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 403 views
  • ۲ نظر

رمان بلند کردن پارت بیست ویکم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیست ویکم

 

رانندگی تا سالن موسیقی سریع بود  .اما بودن با او در عقب ماشین احساس خوبی داشت . اینکه نیازی نبود رانندگی کنم و به این فکر کنم که قرار است کجا برویم
 به هریس نگاه کردم که برای من توضیح می داد که کار او دقیقاً راجع به چیست و این پروژه تا چه اندازه برای او معنا دارد .  وقتی به مهمانی رسیدیم , بیرون سالن پاپارازی ها کنار یک فرش قرمز  به صف شده بودند . به سرعت مضطرب شدم . اما هریس دست من را گرفت و به همراه یکدیگر بدون آنکه متوقف شویم از روی فرش عبور کردیم . دستش را برای چند نفر از مهمان ها تکان داد . می توانستم صدای فلاش دوربین ها را بشنوم.. اما هریس به آنها هیچ توجهی نشان نمی داد . سعی کردم به جای آنکه روی اضطرابم متمرکز شوم , از قدرت او قرض بگیرم . چند نفس عمیق کشیدم… و بعد از چند ثانیه داخل سالن بودیم
. وقتی یکی از خدمتکار ها با یک سینی از کنارمان عبور کرد هریس به  آرامی گفت
_  بیا یه لیوان شام*پاین برات بگیریم
دو لیوان برداشت و یکی از آن ها را به دست من داد
_ بفرما , میبینم که این زیبای خیره کننده رو با خودت آوردی
  • romanra
  • 01 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 369 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت بیستم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیستم

فصل دوازدهم
اسلوان
هریس تمام روز مرا در آپارتمان تنها گذاشت در حالی که گروهی از مردم می آمدند تا مرا زیبا کنند . تمام بدنم اسکراب شده بود , سپس ناخن هایم صاف و جلا داده شدند . رنگ ناخن هایم به رنگ لباسم در آمده و به خوبی شکل گرفته بودند
ضربه آرامی بر روی در به گوش رسید . یکی از دستیاران به اسم لونا پرسید که آیا همه چیز رو به راه است . همانطور که لباس هایم را می پوشید گفتم
_  فقط یه لحظه
وقتی کارم تمام شد در را باز کردم . لونا با کیف پوشاکی در دست به داخل اتاق آمد و آن را بالا گرفت . این لباسی بود که هریس اجازه نمی داد آن را امتحان کنم و حالا برای دیدن آن هیجان زده بودم . آن را به در کمد آویزان کرد و زیپ آن را باز کرد . لباس را بیرون کشید . با دیدن زیبایی آن شوکه شدم  . لباس توری به رنگ آلبالویی بود .. نمی‌توانستم صبر کنم تا آن را امتحان کنم
مقابل آینه به داخل لباس قدم گذاشتم .  لونا در بستن دکمه ها به من کمک کرد .  آستین های بلندی داشت و لباس مانند پوست دوم مرا در آغوش گرفته بود . مو های بلوندم باز بودند و به خوبی در برابر رنگ قرمز لباس جلوه می کردند . پوستم می درخشید … هرگز خودم را تا این حد زیبا ندیده بودم  … طوری که دلم می خواست گریه کنم
لونا به من گفت
_  حتی فکرشم نکن . آرایشت رو خراب می کنی . تو خیلی__
_ نفس گیر به نظر می رسی
هریس جمله او را به پایان رساند . چرخیدم و او را میان در دیدم
_ متشکرم لونا فکر می کنم از این به بعد خودم میتونم از پسش بر بیام
به پایین نگاه کردم و دیدم که یک جفت کفش پاشنه بلند به دست دارد . به او لبخند زدم . لونا را در آغوش گرفتم و از او به خاطر کمک هایش تشکر کردم . هریس در را پشت سر او بست و به آرامی به طرف من نزدیکتر شد . لبخند شیطانی تحویلم داد . گفتم
_  شاید بهتره همونجا وایسی
به جلو خم شد و مرا بوسید  .. مرادر آغوش گرفت
  • romanra
  • 30 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 393 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت نوزدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت نوزدهم

 

هریس به مردی که هنوز در لابی ایستاده بود نگاه کرد
_  کارا امشب اینجا بود چون که اون با تو بود ؟
_ چون عصبانی هستی به من اینطوری توهین نکن مرد .. و من دختر تو زیرنظر نمیگرفتم
مرد به طرف آسانسورها حرکت کرد و سرش را تکان داد و وارد شد .  هریس رو به نگهبان  گفت
_  راجع به این متاسفم الن
_  مشکلی نیست قربان
_ نمیخوام هیچ کدوم از اعضای یک خانواده ریچ وارد این ساختمون بشن . اهمیت نمیدم میخوان اینجا کی رو ببینن
_ به بقیه اطلاع میدم
_ متشکرم
_  شب خوبی داشته باشین
 سپس مرا به طرف آسانسور خصوصی هدایت کرد
_ بعد از سر و کله زدن با اون جادوگر ,  به یه دوش نیاز دارم . اون شبیه مادرشه اما مثل پدرش رفتار میکنه . همه ی اونها آدمای سوء استفاده گری هستند . مواد مخدر تنها مشکل اون ها نیست
مرا به خود نزدیکتر کرد . بینی‌اش را بالای سرم قرار داد و نفس عمیقی کشید . زمزمه کردم
_ یه  چیزی بگو . .  راجع به اینکه فهمیدی من کی هستم
درهای آسانسور باز شدند .. اما وارد نشدیم . دستش به طرف چانه ام آمد و مرا مجبور کرد به او نگاه کنم تا نتوانم پنهان شوم . به سادگی گفت
_  اهمیت نمیدم  . . اجازه نده کلمات اون روی تو تاثیر بگذاره چون  برای من اونها هیچ معنی ندارن
 همانطور که مرا نزدیک خود نگه داشته بود ؛ احساس می کردم وزن دنیا از روی شانه هایم برداشته شده  . قبل از آنکه بتوانم بفهمم چه اتفاقی افتاده .. مرا داخل بازوهایش بلند کرد و به داخل آسانسور برد . سرم را داخل گردنش فرو کردم  .. حالا نوبت من بود که عطر او را به ریه بکشم
  • romanra
  • 29 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 406 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت هجدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت هجدهم

 

وقتی سر پا ایستادم به او گفتم
_ می خوام بدونی زمانی که با تو گذروندم فوق العاده بود . نمیدونی برای من چه معنایی داره که با چنین مهربونی با من رفتار بشه
 میخواستم اگر اوضاع بد شد این را بداند
_ طوری صحبت می کنی مثل اینکه مردم همیشه رفتار بدی  باهات داشتن
 صورتم را بررسی کرد مانند این که می خواست آنجا چیزی پیدا کند
_ مشکلی نیست فقط بیا__
می خواستم موضوع را تغییر بدهم اما اجازه نمی داد
_ مشکلی هست و هر چی که هست قرار نیست دوباره اتفاق بیفته . شاید آماده نباشی تا تمام رازهای خودت رو به من بگی اما تا زمانی که این اتفاق بیفته بهت قول میدم هیچکس قرار نیست کمتر از یک ملکه باهات رفتار کنه . و  اگه بفهمم این اتفاق نمیفته …مطمئنم اونا از چیزی که براشون اتفاق میافته خوشحال نمیشن
 دستم را گرفت و انگشت هایش را در انگشتهای من فرو کرد . با یکدیگر سوار آسانسور شدیم  . فکر نمیکردم هرگز اینطور بشود اما در چند دقیقه گذشته هریس تمام دیوارهای دفاعی مرا فروریخته بود . فکر می‌کنم داشتم عاشق او می شدم . نمی دانستم به خاطر مهربانی اش بود یا به خاطر قدرتش , اما داشتم قلبم را به او می دادم
  • romanra
  • 28 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 400 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت هفدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت هفدهم

 

_ اون میتونه ماشینش رو پس بگیره
چشم هایش با چیزی جدید که قبلا از طرف او ندیده بودم درخشیدند . به نظر می رسید دارد خود را برای مبارزه ای که میداند برنده خواهد شد آماده می کند .  این نمی بایست مرا هیجان زده کند . سعی کردم این احساس را عقب بزنم . دست هایم را روی کمرم قرار دادم و سعی کرد نگاه درون چشم های او را نادیده بگیرم
_ پس تو همیشه هم شیرین و افسون کننده نیستی
عصبانی بودم اما نه از دست او . از کل این موقعیت عصبانی بودم . همین یک دقیقه پیش بهترین لحظات زندگی ام را داشتم و حالا قرار است همه آن را از دست بدهم
دستم را جلو بردم تا وسایلم را از دست او بقاپم.  اما او سریع تر بود دست بزرگش به دور کمرم حلقه شد و مرا مقابل بدن گرم خود کشید . به جلو سکندری خوردم اما به زمین نی فتادم . من را به طرف خود کشید و بازوهایش را محکم به دورم حلقه کرد . داشت بدون گفتن کلمه ای به من می فهماند که قرار نیست جایی بروم ..  ,و این برقی که چند دقیقه پیش از روی صورتش گذشته بود را به خاطرم .  آورد  . .  غلبه و سلطه‌ گری او را نمی توانستم اشتباه بگیرم . و اگر چه قبلاً ممکن بود آن را ندیده باشم اما همیشه آنجا بوده   . . زیر سطح منتظر بوده
_  مراقب باش عزیز دلم
صدایش آرام بود . مقابل بدنش ذوب شدم
_ من تو رو  پایین می برم تا کلیدها رو بهش بدیم . بعد میتونه گورش رو از اینجا گم کنه
_  خودم میتونم برم
شاید بتوانم کمی بیشتر از این تجربه زیبا لذت ببرم  ؟ چه کسی میداند فردا با چی روبرو می شوم ؟  شاید اگر بیشتر با او وقت بگذرانم واقعاً مرا برای کسی که هستم ببیند . اینکه من به هیچ عنوان شبیه پدر و مادرم نیستم
 قسمتی از من می دانست که او اهمیت نمی دهد . اما دختر ترسیده درونم .. کسی که یکباره همه چیز را از دست داده بود .. نمی‌توانست به آن امید بچسبد
 ناله کرد و سپس سرش را تکان داد
_ بعد از اینکه دیدم چطور با تو صحبت کرد ؟ این طور فکر نمی کنم