• romanra
  • 22 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 505 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت یازدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت یازدهم

 

به من لبخند زد . چیزی شبیه به غرور در چشمهایش بود

_  یه چند تایی استعداد دارم

_ میدونم

دستم را جلو بردم و آن را کنار دست او روی میز قرار دادم . انگشت هایم با انگشت هایش برخورد کرد .. و او خودش را عقب نکشید .. کمبود خواب داشتم و بیش از اندازه اضافه کاری انجام داده بودم ؛ اما درست در این لحظه احساس می کردم می توانم در ماراتون بوستون شرکت کنم اگر که او از من بخواهد

هرگز با کسی تا این اندازه احساس زنده بودن نداشتم ..  یا احساس این همه آرامش . چشم های قهوه‌ای گرمش به من نگاه کردند .  سوالی در آنها بود .  نمی دانم چه بود اما به نظر می رسید از من می خواهد که به او قولی بدهم … برای مدت طولانی به همان حالت ماندیم  . هر کدام از ما سعی داشتیم چیزی که می ترسیدم بر زبان بیاوریم را به یکدیگر بگوییم .. و هر دوی ما تمایلی به شکستن لحظه نداشتیم

متاسفانه تلفن همراه من برای ما تصمیم گرفت .  شروع به زنگ خوردن کرد  . آهنگ ” چشم عقاب ” در فضا پیچید .. و من میخواستم سیمون را خفه کنم . دستم را داخل جیبم فرو کردم . تلفن را بیرون آوردم و دکمه قطع تماس را فشردم

گفت

_  اشکال نداره . میتونی بهش جواب بدی

درست لحظه ای که می خواستم به او بگویم که مسئله ای نیست .. دوباره شروع به زنگ خوردن کرد .  آهی کشیدم و معذرت خواهی کردم و به آن پاسخ دادم .  قبل از آنکه سیمون بتواند چیزی بگوید به او گفتم

_ بهتره دلیل خوبی داشته باشی

_  بازرس شهر اینجاست .. تو کجایی  ؟

_ لعنت . کاملاً فراموش کرده بودم

_  بله درسته و دونات های من کجان ؟ بهم نگو که  واقعاً خوابیدی ؟

می توانستم ناباوری را در صدایش بشنوم

_  البته که نه

به چشمهای اسلوان نگاه کردم

_  توی راهم

تلفن را قطع کردم  .. و او به من لبخند زد

_  فکر می‌کنم هر دوی ما دیگه باید روز مون رو شروع کنیم

دستم را داخل کیفم فرو کردم و مقداری پول نقد روی میز قرار دادم . سپس کارت اعتباری ام را به دست او دادم .. به همراه یک کارت بیزینس و تمام پول نقدی که همراهم بود

رمان عاشقانه بلند کردن پارت یازدهم

_  اوه . . هریس . . من همه ی این ها رو نمیخوام

به اطراف نگاهی انداخت . مانند اینکه کسی ممکن است  تمام پول نقدی که به دست گرفته را ببیند

_  فقط محض احتیاط .  برای چند تا از مرسوله ها به پول نقد نیاز داری . اونها کارت اعتباری قبول نمیکنن .  اگه به مشکل برخوردی شماره تماس من روی اون کارته .. به همراه شماره دستیار من سیمون . دیگه باید عجله کنم اما بهت پیام میدم

هردو سرپا ایستادیم . و من او را تا ماشینش همراهی کردم .  در را برایش باز کردم اما قبل از اینکه بتواند سوار شود , شانسم را قاپیدم .  . . به پایین خم شدم .. لبهایم را به آرامی روی گونه هایش کشیدم … و کنار گوشش زمزمه کردم

_ امروز به تو فکر خواهم کرد

سپس یک قدم به عقب برداشتم و از آنجا دور شدم .  تمام وجودم می خواست پیش او برگردم و او را در بازوهایم بگیرم  . می خواستم بچرخم و به او نگاه کنم .. اما اگر او مرا تماشا نکند چه  ؟ اگر همین حالا هم سوار ماشین شده .. و این چیزی که بین ما بود را احساس نکند چه ؟

شک به وجودم خزید .. و این مرا عصبانی می کرد .  من هرگز کسی نبودم که اجازه بدهم چیزی مرا متوقف کند .. و خیال ندارم که حالا این را شروع کنم  . .

متوقف شدم و سرم را چرخاندم تا از بالای شانه نگاه کنم .. زیرا می بایست بدانم …  وقتی او را دیدم که آنجا ایستاده , در حالی که انگشت هایش همانجایی که لب هایم را قرار داده بودم را لمس می کردند .. نمی توانستم لبخندم را متوقف کنم .  به او چشمک زدم … چرخیدم و به قدم زدن ادامه دادم

دانه های نرم برف شروع به فرو افتادن کردند و می‌توانستم تغییر را در هوا احساس کنم

 

 

فصل هفتم

اسلوان

در حالی که دستم  به گونه ام چسبیده شده بود او را تماشا کردم که از آنجا دور میشد  . جایی که مرا بوسیده بود سوزن سوزن میشد و می توانستم احساس کنم که کل بدنم گرم شده . وقتی دور شد چیزی از من را هم با خود برد

بدجور دلم میخواست سرم را بچرخانم و لب هایم را به او چسبانم .. اما  ترسیدم .  بدن تنومندش از من دور شد و حالا  برف شروع به باریدن کرده بود . درست زمانی که می‌خواستم برگردم , چرخید تا برای آخرین بار مرا نگاه کند . وقتی به من لبخند زد .. نفس در گلویم گیر کرد  . به طریقی می دانستم امیدوار بود که من هنوز همانجا ایستاده باشم و او را تماشا کنم

امروز مجبور بودم تمام اراده وجودم را به کار ببندم تا آن که از روی مبل او بلند شوم و آسایش و امنیت خانه اش را ترک کنم . می دانستم قبل از آنکه بیدار شود می بایست از آن جا خارج شوم .  هریس از آن مدل مردهایی بود که اگر بیدار می شد حتماً اصرار داشت که مرا تا ماشینم همراهی کند .  با توجه به طرز رفتارش با من در شب پیش .. این موضوع کاملا آشکار بود . او با احترام کامل با من برخورد کرده بود و به هر کلمه ای که میگفتم با تمام وجود گوش می سپرد . می توانستم بگویم خسته است , اما نمی خواست شب به پایان برسد . نمی‌خواستم آنجا را ترک کنم و می دانستم که او هم این را از من نمی خواهد  . . همچنین آماده نبودم که به او نه بگویم

وقتی تمام چیزهایی که فکر می‌کرد دلم آن ها را میخواهد به من میداد , بسیار دلربا و شیرین بود . و تمام چیزی که به نظر می رسید در ازای آن می خواهد توجه من بود

چطور می توانستم آن را رد کنم

 

قسمت بعد

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *