پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 18 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,683 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هفتم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هفتم

 

_ یکی از کدوما ؟

در حالی که چند بسته چیپس برمی داشت , نمود کردم رنجیده ام 

_ نمی دونم فقط از شنیدن حرف زدنت خوشم میاد  . به نظر میرسه وقتی عصبانیت می کنم واکنش نشون میدی

 می بایست چانه ام را پایین بیاورم تا قرمزی گونه هایم را نبیند .  این مرد دیگر چه کسی بود ؟

_ خوب .. چه مدته غریبه ها رو برمی داری و آنها رو با اسپری فلفل تهدید می کنی ؟

 خدایا .. می توانست بیشتر از این خوشتیپ باشد ؟ . .  وقتی میخندید یک چاله لپ لعنتی در یک طرف صورتش داشت

_  حالا چند ماهی میشه که به این کار مشغولم . اما تو خوش شانسی .. تو اولین کسی بودی که مجبور بودم تهدیدش بکنم

_  از اینکه اولین تو باشم خوشم میاد 

صدای عمیق و مردانه اش بیش از اندازه زیرکانه بود . سرم را چرخاندم .. وانمود کردم مشغول خواندن برچسبهای روی یک قوطی تن ماهی هستم تا نتواند صورتم را ببیند . احتمالا نمی تواند بداند من یک باکره هستم مگه نه ؟ . .  اوه خدایا  .. میخواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد 

 همانطور که به طرف قفسه ی بعدی حرکت می کرد پرسید

_  ازش خوشت میاد ؟

_ واقعاً ؟

متوقف شد 

_ آره . دوست دارم با من صادق باشی 

_ در طول روز باید ساعت‌های زیادی کار کنم و پولش بد نیست . اما سعی دارم بفهم بعدش باید چه کار کنم 

اولین باری بود که با صدای بلند این را می گفتم ..و درست به اندازه ای که در ذهنم ترسناک به نظر می‌رسید , ترسناک بود .. روحم هم خبر نداشت که دارم چه کار می کنم . .  یا آینده برای من چه در نظر دارد .. اما می بایست هر چه سریعتر اقدامی بکنم 

_ به نظر میرسه روی شونه هات کله ی خوبی داری 

 طوری لبخند زد مانند اینکه رازی پیش خود دارد 

_ منظورم اینه که به جز نخوندن دستورالعمل روی سلاح ها

 با حالتی شوخ طبعانه پرسیدم 

_ نمیتونی بیخیال این قضیه بشی مگه نه ؟

 هول دادن سبد خرید را متوقف کرد .  چرخید تا با من روبه رو شود 

_ حالا .. چرا اصلا باید بذارم بری ؟

دستش را جلو آورد … و برای ثانیه ای فکر کردم خیال دارد من را به طرف خود بکشد . در عوض , دستش بالا آمد و به ندرت گونه ی مرا لمس کرد . به سرعت آن را عقب کشید 

گفت

_  یه آرزو بکن

 یک بین مژه بین انگشت هایش نگه داشته بود . خیلی احمقانه بود , اما قبلاً وقتی دختر کوچکی بودم تمام مدت این کار را انجام می دادم . چیزهای احمقانه آرزو می کردم . مانند یک اسب شاخدار یا کره اسب .  مدت طولانی می شد که این کار را نکرده بودم . .  اما چیزی در مورد این لحظه احساس واقعاً خوبی داشت . .  و من  برای مدت طولانی می شد که احساس خوبی نداشتم 

چشمهایم را بستم . به چیزی که قلبم بیشتر از همه در این دنیا آن را می خواست فکر کردم .. و تمرکز کردم .. وقتی در ذهنم آرزوهایم را گفتم , سرم را تکان دادم و چشمهایم را باز کردم  . . هریس نزدیکتر آمده بود . .  درست مقابل من بود .. و آرزوی من را در دستش گرفته بود

 به نرمی گفت

_  می بایست فوت کنی

 به او نگاه کردم  . بوی عطر او , که ترکیبی از صابون تازه و چوب درخت ها بود به مشام من برخورد کرد . لب هایم را نزدیک هم آوردم .. کاری که گفت را انجام دادم  .. مژه یک پا آن طرفدار در هوا پرواز کرد .  هر دو آنجا ایستادیم ..به هم نزدیکتر و نزدیکتر شدیم , تا زمانی که ناگهان بلندگو اعلام کرد که فروشگاه  دارد تعطیل می‌شود  

یک قدم به عقب برداشتم

_  فکر می کنم بهتره خریدت رو تموم کنی 

سعی می‌کردم نفسهایم را تحت کنترل درآورم . .  الان چه اتفاقی افتاد ؟

_ فکر می کنم همینطور باشه . در غیر این صورت از گرسنگی میمیرم 

وقتی این را گفت به لبهای من نگاه کرد  . . اما از یک پیچ چرخید و به راهروی دیگری رفت .. آیا این تصور من بود یا اینجا داشت اتفاقات بیشتری می‌افتاد ؟

 فکر می کنم کم بی خوابی داشت ذهنم را دچار خطا می کرد . می بایست بیشتر بخوابم وگرنه دیوانه می شوم

فصل ۴

هریس

خدایا .. او زیباست . .  در حالی که صندوق دار خرید هایم را حساب می کرد ؛ همان‌طور که به آبنبات هایی که پشت ویترین بودند خیره شده بود او را تماشا می کردم . وقتی زبان صورتی اش کمی بیرون آمد , عمدا بازویم را مقابل  بازویش کشیدم .  وقتی که بسته ی آبنباتی که تمام مدت به آن خیره شده بود را بر می داشتم , خودش را از من کنار نکشید . گفتم 

_ برای توی راه

 سرش را تکان داد . موهای بلوندش روی یک شانه اش ریختند . کاملا افکارش از روی زبان بدن و صورتش مشخص بودند .  اما خیال نداشتم او را از این قضیه آگاه کنم .. نه زمانی که می‌توانستم از آن در جهت منفعت خودم سود ببرم 

وقتی چیزی میخواهد .. گوشه ی لب هایش را لیس میزند . چندین بار وقتی چیزی که می‌خواست را می دید .. این حرکت را دیده بودم   . . در آن صورت من آن را بر می داشتم و او را تماشا می کردم که جلوی لبخندش را میگیرد ..  یا وقتی خیلی به او نزدیک می شوم ,  سعی می کند قرمزی صورتش را پنهان کند  . . من کسی نیستم که پایم را از یک چالش عقب بکشم . قبلا هرگز دختری را دنبال نکرده بودم .. و احساسی به من می گفت می بایست یاد بگیرم چگونه این کار را انجام بدهم 

وقتی سوار عقب ماشین او شده بودم چطور توانسته بودم فکر کنم که او یک بچه است ؟  حالا اینجا ایستاده بودم و به او نگاه می کردم که چگونه از سر تا پایش زنانگی می بارد ,  و این به گرسنگی که هرگز قبلاً تجربه نکرده بودم بیشتر آتش می زد 

سرش را عقب داد تا به من نگاه کند 

_ اونها را تقسیم می کنی ؟

 برای آنکه در شب به تنهایی این اطراف بچرخد بیش از اندازه کوچک بود .  اهمیتی نمی دادم اگر حتی در محله خوبی بود یا نه  . . وسوسه ای خاص روی سراسر صورتش نوشته شده بود  … که حتی خودش از آن خبر نداشت  . مطمئنا می دانست که باید مراقب باشد . اما فکر نمی‌کنم متوجه بشود چطور در وجود مردی که از خود سوال می پرسد  _ که حاضر است چه کاری انجام بدهد تا به او نزدیک شود __ چه احساسات حیوانی را بیرون می کشد 

متوجه نمی‌شوم چطور چند ماهی می شد که مشغول به این کار بود و تا حالا کسی سعی نکرده بود او را  از آن خود کند  . . شاید آنها مانند من فرصت این را نداشتند که به خوبی از نزدیک او را ببینند . . شاید او مجرد نبود

 

قسمت بعد

 

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هفتم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *