پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 19 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,631 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هشتم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هشتم

 

کدام دوست پ*سر احمقی اجازه میداد که او نیمه شب در خیابان ها مسافرکشی کند و غریبه ها را داخل ماشینش راه بدهد ؟ … نه … هر مردی که چنین اجازه  ای بدهد لیاقت او را ندارد

_ خیلی خوب اشکال نداره . مجبور نیستی

اسلوان خندید و من متوجه شدم که دارم فکم را روی هم فشار میدهم , زیر را داشتم به کسی در کنار او فکر میکردم

_ تقسیم می کنم

کمی بیشتر به طرف پایین خم شدم .. خودش را کنار نکشید

_  اما فقط با تو

سپس آبنبات ها را روی کانتر برای حساب کردن قرار دادم .  ریلکس شدم و سعی کردم روی چیزی که فقط مرا عصبانی تر می کند تمرکز نکنم . او تازه آرام شده بود و من نمی خواستم این را خراب کنم .  هنوز هم سعی داشتم متوجه بشوم چه اتفاقی برای من داشت می افتاد ؟  اگر سیمون اینجا بود حسابی به من میخندید . هیچ سرنخی نداشتم که دارم چه کار می کنم . اما تمرکزم روی آرام نگه داشتن او بود

نوک زبانش دوباره بیرون آمد ..  و با خود در تعجب بودم آیا برای من است ؟ یا دارد دوباره به آبنبات ها فکر میکند ؟  به هر حال هر چه که باشد آن را قبول می‌کنم

صندوقدار پرسید

_ دیگه چیزی نمی خواید قربان ؟

_  فکر می کنم فعلاً همین برای ما کافی باشه

کارتم را به دست او دادم

_ تو اینطور فکر نمیکنی ؟

از بالای شانه به اسلوان نگاه کردم . به توجه از طرف او نیاز داشتم داشت . . داشت چه اتفاقی برای من می افتاد ؟

_  آره فکر می کنم همین کافی باشه

و سرش را برای من تکان داد  .. مانند اینکه  دارم مسخره بازی در می آورم

مواد غذایی را داخل سبد قرار دادم و آن را به طرف ماشین هول دادم . صندوق عقب را باز کرد . مواد غذایی را داخل ماشین قرار دادم و دوباره سبد را به داخل فروشگاه بردم … وقتی  دوباره به طرف ماشین برگشتم ,  او از قبل ماشین را روشن کرده بود و خودش داخل آن نشسته بود . .  این بار , عقب ماشین ننشستم  بلکه در عوض روی صندلی مسافر نشستم . برای لحظه‌ای از روی تعجب به من نگاه کرد اما چیزی نگفت .  همانطور که تلفنش را روی یک نگهدارنده  روی داشبورد قرار می‌داد پرسید

_  این جاییه که قراره بریم ؟

مقصد را تایید کردم .  به عقب تکیه دادم تا بتوانم او را تماشا کنم . همانطور که رانندگی می کرد در مورد چیزهای ساده با او صحبت می‌کردم زیرا دوست داشتم حرف زدنش را بشنوم .  اما هرچه بیشتر به خانه ی من نزدیک می شدیم .. وحشت بیشتری بر وجود من می‌نشست .  متوجه شدم هر چه زودتر به آنجا برسیم , او زودتر خواهد رفت

احساسی داشتم که به من می گفت قرار نیست به این آسانی قبول کند که با من بیرون بیاید و من می بایست میخ خود را محکم بکوبم

تلفن همراهم را بیرون کشیدم و مکالمات قبلی ام را چک کردم . به سرعت شماره ی او را  ذخیره کردم تا حداقل این را داشته باشم .  این کافی نبود ؛  بنابراین به نگهبان  خانه ام پیغام فرستادم و از او درخواست کردم که کار کوچکی برایم انجام دهد .  وقتی کارم تمام شد …  تلفنم را داخل جیبم برگرداندم و دوباره تمام توجه ام را به او باز گرداندم

وقتی جعبه ی شکلات را باز کردم , آن را به طرف او گرفتم

_ اشکالی نداره ؛ مجبور نیستی اینکارو بکنی

به قطعه ی شکلات نگاهی انداخت و سپس دوباره توجه اش را به جاده برگرداند

_ اگه قبول نکنی احساسات من رو جریحه دار می کنی

به من لبخند زد و چشم هایش را چرخاند .. اما دستش را دراز کرد و آن را از من گرفت .. یکجا آن را داخل دهانش انداخت و صدایی از روی لذت از گلویش بیرون آمد .. . می بایست نگاهم را از او بگیرم و به جای دیگری نگاه کنم , زیرا صحنه ی جذاب و داغی بود و من نیاز داشتم تمرکز کنم . .  وگرنه همان طور که او به رانندگی کردن ادامه می دهد , ن مانند یک سگ به او خیره خواهم ماند

یکی دیگر به او تعارف کردم . این بار به سرعت قبول کرد .  وقتی آن را می جوید دوباره آن صدا را ایجاد کرد . و من با خودم مبارزه کردم که ناله نکنم  . . چرا چنین افکار بدی به ذهنم می آمد ؟

با بی حواسی گفتم

_  گرسنه‌ای

گلویم را صاف کردم و قطعه دیگری به دستش دادم .  همان طور که آن را می جوید گفت

_  زنده می مونم

و من با خود در تعجب بودم که ممکن است در طول روز چه مدت را بدون غذا خوردن سپری کند ؟

ناگهان از دهانم بیرون آمد

_  با من به خونه بیا

با شک و تردید به من نگاه کرد . به سرعت اضافه کردم

_  اجازه بده بهت  شام بدم

با خود در فکر بودم که آیا امشب می توانم جلوی او را از رفتن بگیرم ؟ همین حالا هم دیر وقت بود و نگران بودم که شاید ممکن باشد یک نفر دیگر را سوار کند

_ نمی بایست این کارو بکنم

دیدم که نوک زبانش با کنار لبش برخورد کرد .. و این به من علامت می‌داد که دلش می خواهد این کار را بکند

_  به هر حال می بایست به من کمک کنی تمام این خریدها رو ببرم بالا

به صندوق عقب ماشین اشاره کردم

_  به خاطر کمکت انعام خوبی بهت میدم

این را اضافه کردم تا دلیلی برای بله گفتن به او داده باشم  . کاملا مشخص بود که به پول نیاز دارد .. وگرنه هرگز مشغول این کار نمی شد  . همچنین دیده بودم چقدر سریع پول نقد را از دستم  قاپیده بود .  دانستن اینکه او به پول نیاز دارد چیز دیگری بود که به لیست اضافه کردم , این لیست داشت به سرعت بزرگ میشد : خلاص شدن از دست دوست پسر , تایید شد…. مطمئن شدن از اینکه اون هر چیزی که نیاز داره رو داشته باشه ,  تایید شد

مانند تمام چیزها در زندگی , ذهنم همین حالا هم داشت با ایده هایی برای این که چطور این کارها را به سرانجام برسانم پر می شد

 

 

قسمت بعدی

 

رمان عاشقانه بلند کردن پارت هشتم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *