پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 20 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,583 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

 

_ من شکلات ام رو با تو قسمت کردم

جعبه خالی را بالا گرفتم

_ اوه خدای من .. من همشو خوردم

سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد سعی کرد اما نتوانست و صدای آن ماشین را پر کرد . وقتی خرناسه کشید با دست دهانش را پوشاند..  و بیشتر خندید  . می بایست دست هایم را محکم  مشت کنم تا جلوی خودم را  بگیرم  تا دستم را جلو  نبرم و او را لمس نکنم .. چرا تا این اندازه لعنتی بانمک بود

گفت

_  فکر می کنم بعد از خوردن تمام اونها این کمترین کاریه که میتونم بکنم

سپس به من لبخند زد .  . . اما به محض اینکه به مقابل ساختمان رسیدیم , او را تماشا کردم که ناآرامی اش بازگشت

فصل پنجم

اسلوان

لعنت .. واقعاً راجع به اینکه کجا میرویم فکر نکرده بودم تا زمانی که ماشین به مقابل ساختمان هریس رسید .  زیباترین خانه در زیباترین قسمت شهر بود .  لبخندم ناپدید شد .. اثر ضعیفی از پشیمانی برای پیشنهاد کمک به او احساس کردم . اما به پول نیاز داشتم  .. چه کار دیگری می توانستم بکنم  ؟

وقتی از من خواست که برایم شام درست کند می‌خواستم بگویم بله  .برای اولین بار در مدت زمانی طولانی , به من خوش می گذشته بود و داشتم اوقات خوبی را سپری میکردم . او نمی دانست که من کی هستم  . برای او من  فقط دختری هستم که مردم را به جایی که می‌خواهند بروند میرساند .  با او می توانم برای مدتی در لحظه زندگی کنم …  تا زمانی که مقابل ساختمانش رسیدیم .. و همه چیز با شدت به طرفم برگشت

چه بخواهد و یا چه نخواهد , زمان زیادی برای او طول نخواهد کشید که بفهمد من واقعا کی هستم  . با توجه به خانه ای که در آن زندگی می کند , کاملاً مشخص است که مایه دار است .  از همان مدلی که آدم هایی مانند پدر و مادر من را میشناسد .. چه میشود اگر یک نفر مرا بشناسد ؟

ماشین را به داخل پارکینگ بردم و آن را پارک کردم . هریس پرسید

_ حالت خوبه ؟

در خواندن من کارش خوب بود .  که به این معنا بود بهتر است فاصله ام را از او حفظ کنم

_  آره فقط یکم خستم

حقیقت داشت .  اگرچه , تنها کمبود خواب نبود که من را ناگهان پژمرده کرد .  از خیلی چیزها خسته بودم .. و همین حالا , نگه داشتن آدمها در فاصله ای مشخص از خودم یکی از مهم ترین آنها بود

_  یالا

از ماشین پیاده شد و قبل از آنکه بتوانم کمربند ایمنی ام را باز کنم در سمت من را باز کرد . این بار دستش را به من پیشنهاد نداد ؛ در عوض دستش را داخل ماشین آورد و دست من را گرفت تا انتخاب این را نداشته باشم که پیشنهاد او را رد کنم

یادآوری کردم

_  راجع به نگه داشتن دستت پیش خودت چی گفتم ؟

اما دستم را عقب نکشیدم .

_ فکر می‌کنم وقتی تمام شکلات های منو خوردی از اون قضیه عبور کردیم

لبخند زد .. و باعث شد من هم لبخند بزنم و از درون گرم شوم .  چطور می توانست چنین تاثیری روی من داشته باشد ؟

سر به سر او گذاشتم

_ واو .. تو واقعاً کینه ای

در ماشین را برای من بست

_ همونطور که گفتم وقتی عصبانیت می کنم بیشتر حرف میزنی

دستش را داخل صندوق عقب فرو کرد . یک کیسه بیرون کشید و آن را به دست من داد و بقیه را خودش به دست گرفت . می خواستم به او بگویم می توانم همه آنها را خودم حمل کنم اما جلوی خودم را گرفتم . به خودم یادآوری کردم فقط به دلیل انعامش دارم این کار را انجام می‌دهم نه به این دلیل که می خواهم وقت بیشتری با او بگذرانم  . امشب جای دیگری را نداشتم بروم و می‌بایست شب را در ماشین سپری کنم .  بعد از آن که امروز صبح آپارتمان را ترک کردم , تصمیمم را گرفتم که خیال ندارم به خانه بروم . می توانستم با ۱۰۰ دلاری که با بی شرمی از دست هریس قاپیده بودم یک اتاق در هتل بگیرم اما به خودم چنین اجازه ای نمی دادم که اینطور پولم را دور بیندازم ..  باهوش تر از  اینها بودم

هریس را به داخل ساختمان دنبال کردم . هرچه نزدیکتر میشدیم بیشتر متوجه می شدم که این ایده بدی است . یک نفر می توانست مرا  بشناسد . شکمم منقبض شد . با خود فکر کردم  شاید بتوانم کیسه‌های خرید را به دست نگهبان ساختمان بدهم و از او بخواهم که به او کمک کند آنها را بالا ببرد . اما وقتی وارد ساختمان شدیم  .. هیچ نگهبانی ندیدم .  لابی کاملا خالی بود . . و من از این که هیچ کس این اطراف بود خیالم آسوده شد  . . اما ناگهان به خاطر آوردم که الان نیمه شب است

قبلا چندین بار با اشخاصی برخورد کرده بودم که به خاطر گم کردن پول شان ناراحت شده بودند و عصبانیت شان را روی من خالی کرده بودند . همیشه واقعاً خجالت آور بود . با اینکه می دانستم تقصیر من نیست اما این که در جمع , به خاطر دزدی سرت فریاد کشیده شود..همیشه ناراحت کننده و شرم آور است  . حتی دیگر سعی نمی کردم با آنها جر و بحث کنم و از خودم دفاع کنم . در عوض سعی می کردم خودم را از آن صحنه دور کنم . اگر این اتفاق جلوی هریس می‌افتاد خیلی بدتر می شد , زیرا او رفتار خوبی با من داشت و با من مهربان بود

احتمالاً این دلیلی بود که به او جذب شده بودم

همان طور که او را دنبال می کردم , از مقابل آسانسورهای اصلی عبور کردیم . وقتی کلیدی از جیبش بیرون آورد و آن را داخل قفل آسانسور خصوصی پایین راهرو فرو کرد,  سعی کردم جلوی ناله ام را بگیرم . همان طور که به داخل آسانسور قد می گذاشتم پرسیدم

_ اسم فامیلت چیه ؟

پشت سر من وارد اسانسور شد

–  هیل

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

دکمه ی طبقه آخر را فشرد  . تلاش کردم اسم کسانی که پدر و مادرم از آنها کلاهبرداری کرده بود را در ذهنم مرور کنم . چیزی به ذهنم نرسید .. اما من هرگز توجه زیادی به کارهای آنها  نداده بودم

درست وقتی درها باز شدند پرسید

_  و مال تو ؟

باز نشدن درب آسانسور من را از جواب دادن نجات داد

وقتی به بیرون قد گذاشت . . .دید که خانه اش کاملا خالی بود  .. چرخیدم و اطراف را از نظر گذراندم

_ مطمئن نبودم انتظار چی رو داشته باشم , اما این نبو

اود حلقه به دست نداشت پس فکر می کنم اینجا یک خانه مجردی بود اما هیچ چیز اینجا وجود نداشت . .  شاید تازه به شهر آمده بود ؟ برای همین بود که نام او را نمی دانستم

_  تازه به اینجا نقل مکان کردی ؟

_  متاسفانه مدتی میشه که اینجا سکونت دارم

همان‌طور که دوباره اطراف را از نظر می گذراندم , لبخند زد .  تنها یک کاناپه ساده .. یک صندلی و یک میز قهوه خوری در اتاق وجود داشت

_   اینجا رو برای سرمایه‌گذاری خریدم

او را به داخل آشپزخانه سفید روشن که بسیار لوکس به نظر می‌رسید دنبال کردم

_ واقعا اهمیت نمیدم کجا می خوابم .. تا زمانی که بتونم چند ساعت استراحت کنم و بخوابم مشکلی ندارم

بدون آنکه فکر کنم دارم چه می گویم زیر لب گفتم

_ می بایست حس خوبی باشه

فورا بی حرکت شد .. نگاهش به طرف چشم‌های من آمد . او را تماشا کردم که حالتی از نگرانی از روی صورتش عبور کرد . به خاطر گفتن چنین چیزی احساس کردم یک عوضی هستم . تقصیر اون نبود که پول دارد .. و من در این موقعیت هستم

_ بهم اجازه بده برات شام درست کنم

حالا صدایش نرم تر بود ..  اما همچنین احساس دلسوزی در آن وجود داشت

_  من به صدقه ی تو نیازی ندارم

کیسه ای که به دستم داده بود را روی کانتر قرار دادم و بازوهایم را در یکدیگر فرو کردم

_ به این خاطر نیست که دارم ازت درخواست می کنم ..

هر دو دستش را روی کانتر قرار داد . به نظر می رسید خودش را برای یک دعوا آماده می کند .. اما من چنین چیزی را با او نمی خواستم

_ ازت می خوام بمونی چون قبلاً ازت درخواست کرده بودم .. و می خوام که اینجا باشی. .  بیرون از محل کارم داره بهم خوش میگذره ؛ که هرگز قبلا اتفاق نیفتاده بود

لبخند زد .. و من توانستم چال روی لپ او را یک بار دیگر ببینم .  با خودم فکر کردم چه احساسی خواهد داشت که به بدن بزرگش تکیه بدهم و آن را ببو*سم  .. می بایست کمی به پایین خم شود تا قدم به صورتش برسد

به نرمی گفت

_ بمون

و من نمی توانستم  به او نه بگویم ق

بول کردم

_  باشه

احساس خوبی داشت که کسی را کنارم داشته باشم

همانطور که روی یکی از صندلی های بلند کنار کانتر می نشستم گفتم

_  اما من اصلا بلد نیستم آشپزی کنم

 

قسمت بعدی

 

رمان عاشقانه بلند کردن پارت نهم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *