• romanra
  • 17 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 507 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت ششم ( ترجمه اختصاصی رمان را )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت ششم

 

پرسیدم

 _  گفتی فروشگاه مرکز شهر درسته ؟

سرش را تکان داد

_ فقط می بایست چند قلم جنس بخرم . دارم از گرسنگی میمیرم .  تمام ماه گذشته فست فود خوردم , دیگه نمیتونم به این کار ادامه بدم .. مطمئنی با منتظر موندن مشکلی نداری ؟

 سرم را تکان دادم و سپس متوجه شد ممکن است فضای داخلی ماشین تاریک تر از آن باشد که بتواند آن را ببیند

_  آره اشکالی نداره

 منطقه مرکز شهر جای بدی نبود اما هنوز یک پارکینگ سرباز در نیمه شب بود . خدایا .. امیدوارم این مرد یک خرید کننده سریع باشد  . میتوانم به محض این که ماشین را ترک کرد پول او را بگیرم و بروم  .. اگرچه می تواند گزارش من را به شرکت تاکسیرانی بدهد و آن موقع ریسک از دست دادن کارم بالاست 

_ واقعاً برای زنی مثل تو امن نیست که غریبه ها رو این وقت شب سوار کنه

 احساس کردم عصبانیتم دوباره برانگیخته می شود

_  زنی مثل من ؟

 از آینه جلو به او خیره شدم  . اما به نظر نمیرسید روی او تاثیر گذاشته باشد

_  منظورم این بود که چقدر کوچیکی

 تماشا کردم که نگاهش کمی پایین تر آمد ..  روی صندلی ام کمی جابه جا شدم . متوجه شدم به اندازه امروز بعد از ظهر که لانس سر تا پایم را از نظر گذرانده بود , از این کار ناراحت نشده ام . .  و با خود در تعجب بودم که حالا چه تفاوتی می کند ؟

 شاید به این دلیل بود که من این مرد را نمی شناسم و لانس یک عوضی است

_  به علاوه اینجا محله ی عالی نیست .  بعدا می شه .. اما  حالا اینجا جایی نیست که یک زن شب توی این محله تنها باشه

_  از کجا میدونی بعداً بهتر میشه ؟

 آنقدر مطمئن به خود به نظر می‌رسید که نمی توانستم جلوی این احساس را بگیرم که او را به چالش بکشم

_  چون من دارم کمک می کنم که این کار انجام بشه 

شانه هایش را بالا انداخت مانند اینکه کار چندان بزرگی نیست . ماشین را داخل پارکینگ کشیدم . این  مکان کاملا خالی بود ..  به جز یکی دو ماشین دیگر  . . و همچنین نور چندان زیادی اینجا وجود نداشت . .  تا جایی که می توانستم , نزدیک پارک کردم اما هنوز هم راه نسبتا طولانی تا ورودی فروشگاه وجود داشت  . . و قرار بود من تمام مدتی که او خرید می کند مانند یک با ترس پارانوئید اطراف را نگاه کنم 

همان طور که در را باز می‌کرد گفت

_  بیا داخل و با من خرید کن 

پرسیدم

_  ازم میخوای تا با تو به خار و بار فروشی بیام  ؟

چرخیدم تو با او روبرو شوم 

_ آره . نمی بایست تنهایی این بیرون  باشی ..  در حالی که من پیتزا یخ زده میخرم منو همراهی کن

بدون آنکه منتظر پاسخ من بماند بیرون رفت .  به طرف در راننده آمد  . در را باز کرد و دستش را جلو گرفت 

_ به علاوه اونها اون داخل شکلات داغ دارن

 همانطور که بیرون می رفتم گفتم

_  من بیشتر اهل قهوه ام 

دست او را نگرفتم . .  یا او را لمس نکردم 

چرا این مرد می بایس اینقدر به طور لعنتی جذاب باشد ؟ 

_  پس برای همینه که اینقدر قدت کوتاهه 

وقتی از بالای شانه به او نگاه کردم . .  لبخند جذاب او به اندازه ی کافی روشن بود که این پارکینگ برای روشن شدن به چیز دیگری نیاز نداشت

_  اینطور برداشت می کنم که تو , حین رشد کردن حسابی تغذیه شدی 

عمدا سر تا پای او را از نظر گذراندم  . . و قسم میخورم تقریباً می توانستم ببینم که گونه هایش قرمز شد .  این مرد نمی دانست تا چه اندازه لعنتی بامزه است

_  من از غرب میام و عاشق  ذرت ام 

وقتی از بین در اتوماتیک عبور کردیم ..  او یک سبد خرید برداشت و آن را روی کانتر کافی شاپ قرار داد .  دیر وقت بود اما هنوز یک نفر پشت کانتر حضور داشت 

_ یه هات چاکلت و هرچیزی که خانم دوست داشته باشن برمیداریم

 زیر لب زمزمه کردم 

_ من هم همین رو بر میدارم

همانطور که مقداری پول نقد از کیفش بیرون می‌کشید به پسر پشت کانتر گفت

_  به همراه مارشمالوی اضافه

 رفتارش با گارسون بسیار مودبانه بود .  آنها را تماشا کردم که چند کلمه ی با یکدیگر رد و بدل کردند .  همانطور که میز را دور زدم تا در انتهای کانتر منتظر نوشیدنی‌های مان بمانم , متوجه شدم که مبلغ سخاوتمندانه ای انعام روی کانتر قرار داده . .  که نمی توانستم آن را نادیده بگیرم

 برای اولین بار به دستش نگاه کردم و وقتی هیچ حلقه ای روی آن ندیدم آسوده خاطر شدم .. حتی نمی دانم چرا به خود زحمت نگاه کردن دادم . .  زیرا اهمیتی ندارد 

هریس به طرف جایی که من ایستاده بودم حرک کرد .  نوشیدنی من را به دستم داد .  سپس سبد خرید را گرفتیم و به طرف راهروی غذاها پایین رفتیم 

 در حالیکه شکلات داغ اش را سر می کشید به من نگاهی انداخت و گفت

_   این نوشیدنی همین حالا هم حال من رو بهتر کرده .  خوب .. لذت گناه آلوده دیر وقت تو چیه  ؟

او را تماشا کردم که یک جعبه بیسکویت کرم دار برداشت و آنها را داخل سبد خرید قرار داد .  آنها به طور مطلق خوراکی های مورد علاقه من بودند . .  اما خیال نداشتم به آن اعتراف کنم 

_ نمیدونم ..  به حال و هوام بستگی داره 

وانمود می کردم خونسرد و بی تفاوت هستم  .. من  چه کوفتم بود  ؟ چرا اهمیت می دادم که این مرد چه فکری میکند ؟

_ خوب فکر می‌کردم این یه سوال آسون باشه .  پس حدس می زنم باید مستقیم بپرسم

 به سرعت با فکر اینکه قرار است احتمالاً چه سالی از من بپرسد مضطرب شدم

دو بسته نان بالا گرفت

_  سفید یا گندمی ؟   

رمان عاشقانه بلند کردن پارت ششم

 لبم را گاز گرفتم تا جلوی خنده ام را بگیرم . سرم را تکان دادم و به نان سفید اشاره کردم . دست خودم نبود , وقتی پای غذا وسط می‌آمد , تنها عاشق چیزهایی بودم که برای سلامتی ام مضر بودند

_ آه  که اینطور .  پس تو یکی از اونهایی 

چشمکی زد و نان را داخل سبد قرار داد

 

قسمت بعد

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *