پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 23 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,454 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم

 

در تمام طول شب هیچ حرکت زننده ای از خود نشان نداده بود و به ندرت مرا لمس کرده بود  . مطمئن نبودم که آیا از عمد این کار را انجام می‌دادم زیرا وقتی که سعی کرده بودم به او نزدیکتر شوم و به طرف او خم شدم , به آن پاسخ نداده بود

فکر می کنم دیشب برای او چنین معنایی نداشت .  اما وقتی امروز لب هایش را به گونه ام چسباند , فکر میکردم احساسات خیلی بیشتری در زیر سطح در جوش و خروش است .  وقتی شب گذشته چشمانم را بستم  , خیال داشتم وانمود کنم خوابیده ام تا بالاخره او به تخت خواب برود اما آرامش خانه‌اش زیاده از حد بود و من بهترین خواب چند ماه گذشته ام را داشتم

وقتی خورشید بالا آمد با سراسیمگی از خواب بیدار شدم و می دانستم باید از آنجا بیرون بروم . دلم را به دریا زدم و قبل از آن که خانه اش را ترک کنم گونه ی او را بوسیدم .. فکر می کردم این آخرین باری خواهد بود که هرگز او را میبینم

وقتی از دیدم دور شد , سوار ماشینم شدم . به خودم  گفته بودم امروز صبح آخرین باری خواهد بود که او را خواهم دید اما ببین حالا چه اتفاقی افتاده .  خودم را گول میزدم زیرا همان لحظه ای که خانه اش را ترک کردم , تمام مدت تلفنم در دستم بود و امیدوار بودم هر لحظه به من پیغام بدهد .. زمان زیادی منتظر نماندم . خیال داشتم تماس او را نادیده بگیرم اما باز هم داشتم به خودم دروغ میگفتم .  نتنها جواب پیغام او را دادم , بلکه هر چه که آن مرد گفته بود را با آن موافقت کرده بودم

می دانستم می بایست بالاخره به خانه بروم در غیر اینصورت کارا تلفن همراهم را خواهد سوزاند و آنقدر با من تماس می گیرد تا ببیند پول نقدی که دیشب به دست آورده‌ام کجا رفته .. صفحه ی تلفن همراهم روشن شد , وقتی به نامی که روی صفحه نمایش داده شد نگاه کردم .. شکمم از خوشحالی به پرواز درآمد . لبخند زدم  . . پیغام را خواندم و از احساس داشتن چیزی هیجان انگیز در زندگی ام لذت بردم

تا حالا آنقدر درگیر موضوعات دیگری بودم که متوجه نشده بودم چه چیزی را از دست داده ام

هریس : داره کم کم برف می باره . ایمن بِرون

دلواپس بودنش چیز دیگری بود که به آن عادت نداشتم . من هرگز کسی را نداشتم که درباره من نگران باشد . حتی وقتی اطراف پدر و مادرم بودم هرگز به خود زحمت نمی دادند که نگران من باشند . هرگز کسی زیاد به من فکر نمی کرد و  تا این لحظه نمیدانستم چه حس خوبی دارد

آیا داشتم زیاده روی می کردم ؟

از آینه ماشین زیر لب با خودم زمزمه کردم

_ سوال های احمقانه نپرس

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم

 من به خوبی می دانستم که زندگی می تواند در یک چشم به هم زدن تغییر کند اما نمی توانستم به ذهنم اجازه بدهم به آنجا برود . فقط می بایست روی پولی که به دست می آورم تمرکز کنم و این را پشت سر بگذارم  .این طور نبود که بتوانم به او پیغام بدهم که نمی توانم این کار را انجام بدهم زیرا از نتیجه  ی آن با خبر هستم .  هر موقع که او دهانش را باز میکند در اشتیاق کلمات او بودم .. او چنین قدرتی روی من دارد  . اول می بایست سر پای خودم بایستم و بعد می توانم راجع به آینده فکر کنم

هریس امروز با دادن این کار به من ,  برای رسیدن به آن هدف به من کمک کرده بود . شاید در آینده کار های بیشتری برای من داشته باشد . .  و اینگونه من  بهانه ای داشتم که بیشتر نزدیک او باشم

حالا تمام خیابان اطراف من برف می بارید . زمستان همیشه فصل مورد علاقه ی من بود .  اما مطمئن نیستم دیگر چنین احساسی داشته باشم ..  مخصوصاً اگر مجبور شوم چند روز اینده را داخل ماشین بخوابم .  امیدوارم برادر کارا هرچه سریعتر آنجا را ترک کند .  اما با در نظر گرفتن کیف بزرگی که به همراه خود آورده بود فکر نمی‌کنم این گونه شود

صدای تلفن بلند شد . وقتی پشت چراغ قرمز متوقف شدم آن را چک کردم

هریس : بهم بگو مراقب خواهی بود . وگرنه نمی تونم امروز کار کنم

با خود  تصور کردم که چگونه خواهد بود که در دفترش قدم بزند و راجع به امنیت من فکر کند ؟  .  تا هر اندازه که فکر جذابی به نظر می رسید , اما نمی توانستم این کار را با او بکنم . .. برایش پیغامی فرستادم  . تمام مدت لبخند روی صورتم بود

من : مراقبم .  حالا برگرد سرکار

به چراغ قرمز نگاهی انداختم , که پیغام دیگری آمد

هریس : می بایست لوکیشن روی گوشیت رو روشن کنی و اون رو با من به اشتراک بگذاری . این طوری احساس بهتری خواهم داشت

با خود در تعجب بودم که آیا باید این کار را بکنم ؟ مانند این که می‌توانست از آن طرف فکرم را بخواند پیغام دیگری آمد

هریس : به علاوه ممکنه به کمک احتیاج داشته باشی که امروز باید کجا بری

چیزی که نیاز داشتم بشنوم را به من گفت . بنابراین کاری که از من خواسته بود را انجام دادم

هریس : متشکرم عزیز دلم

کلماتش باعث میشد ضربان قلبم تند تر به تپش در بیاید . اما وقتی که یک ماشین از پشت با من برخورد کرد , به واقعیت بازگشتم .  پایم را از روی ترمز برداشتم و شروع به رانندگی کردم . تا جایی که می توانستم , سعی کردم ذهنم را به جای دیگری ببرم . سعی می کردم تمامی مکان هایی که هریس به من گفته بود باید به آنجا بروم را در ذهنم بررسی کنم

 

قسمت بعد

 

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دوازدهم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *