پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 21 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,629 views
  • هیچ نظر

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم

 

_ خوش شانسی . من یکشنبه ها رو با مادرم توی آشپزخونه گذروندم و راهمو اطراف آشپزخونه  بلدم

لبخند زد و شروع به باز کردن بسته سبزیجات کرد. . و جعبه ی کلوچه ها را به دست من داد . نمی توانستم جلوی خودم را از خوردن یکی از آنها بگیرم

_ این کاریه که پسرهای خوب میانه غربی روزهای یکشنبه انجام میدن ؟

_  نوچ .. من یک شنبه هام رو با کار کردن یا فریاد کشیدن سر تیم عقاب _ وقتی که بازی داشتن _ میگذروندم  . من اینجا بزرگ شدم عزیزم

کلمه ی محبت آمیزی که به کار برد  گارد دفاعی ام را پایین آورد . یک لیوان شیر مقابل من قرار داد

_ خودت رو با کلوچه سیر نکن . می خوام بهت غذا بدم

سرم را تکان دادم و او را تماشا کردم که اطراف آشپزخانه حرکت می کرد . این خانه طوری به نظر می‌رسید مانند اینکه کسی در آن زندگی نکرده  اما او راهش را اطراف آن بلد بود

_ قبلاً گفتی میانه غربی

_ من اونجا به دنیا اومدم . مادرم اهل میانه غربی بود و من تابستون ها رو با مادربزرگم میگذرونم . وقتی پدرم بازنشسته شد والدینم به اونجا برگشتن .  این شهر  توی خون منه , من تقریباً تمام عمرم رو اینجا بودم

وقتی این را می گفت می دانستم تمام چیزی که با او دارم تنها امشب است . به هیچ عنوان امکان نداشت متوجه نشود که من چه کسی هستم و خانواده ام چه کاره اند .  به او لبخند زدم  میدانستم هر چه که بتوانم بگیرم را برمیدارم حتی اگر برای امشب باشد    . خیال دارم وانمود کنم که خودم نیستم .. فقط یک دختر هستم که با یک مرد مهربان شام میخورد  . . زیرا این تمام چیزی است که هرگز می تواند بین من و او وجود داشته باشد

فصل ششم

هریس

ساعت ها با یکدیگر صحبت کردیم تا زمانی که او روی کاناپه به خواب رفت . نمی خواستم او را بیدار کنم بنابراین یک پتو روی او انداختم و او را تماشا کردم . .  می بایست کنار او خوابم برده باشد , زیرا چیز بعدی که می دانم این بود که , تنهایی در آپارتمانم از خواب بیدار شدم

به اطراف نگاهی انداختم . فکر کردم شاید دارد از دستشویی استفاده می کند . اما وقتی با نگهبانی تماس گرفتم به من اطلاع دادند که همین چند دقیقه پیش او آپارتمان را ترک کرده  . به این فکر کردم که پشت سر او بدوم ,اما نمی خواستم مانند یک مرد دیوانه به نظر برسم   . در عوض تلفنم را برداشتم و به سرعت یک پیغام فرستادم

من : منتظر بودی خوابم ببره تا بتونی یواشکی فرار کنی ؟ فکر نمی کردم اینقدر حوصله سر بر باشم

یک ثانیه منتظر ماندم .. سپس پیغام دیگری برایش فرستادم

من : جدی میگم . دیشب واقعا بهم خوش گذشت . می خوای به آپارتمان خالی من برگردی و امشب دوباره با من شام بخوری ؟

می دانستم که او خیلی  محتاط است .  اما حداقل می بایست سعی ام را بکنم . نمی توانستم اجازه بدهم فرار کند ..  خیال ندارم اجازه بدهم به این راحتی از دستم در برود

به تلفن خیره شدم ..  او را ترغیب می کردم که پاسخ پیغامم را بدهد . بالاخره صدای پیغام تلفن بلند شد

اسلوان:  شاید اگه اینقدر بلند خروپف نمی‌کردی میتونستم به خوابیدن ادامه بدم

به سرعت دعوت من را رد نکرده بود . .  که علامت خوبی بود  . اما من به یک تایید نیاز داشتم

من : حرفتو باور نمیکنم . با من صبحانه بخور . اجازه بده برات جبران کنم

چند لحظه ی  طولانی گذشت ..   سپس دیدم که مشغول تایپ کردن شد  . . و بالاخره پیغامش آمد

اسلوان : تمام روز سر کارم . شاید بعدا بتونم به کاری بکنم .  همش بستگی داره به اینکه چطور پیش ببره .  میتونم بعدا بهت پیام بدم ؟

یک جواب منفی سر راست نبود .  فکر می‌کنم شاید یک پیشرفت باشد  . اما الان ساعت ۷ صبح بود و می دانستم که او تنها دو یا سه ساعت توانسته بخوابد .  اگر خسته باشد نمی بایست رانندگی کند . چند ثانیه فکر کردم .. سپس پاسخ دادم  . در این حین دوباره برایم پیغام فرستاد

اسلوان : فکر نکن چیزی به من بدهکاری . دیشب بهمون خوش گذشت اما میتونیم همینجا متوقفش کنیم

سرم را تکان دادم . به نظر می رسید سعی دارد یک راه خروج به من بدهد

من : ترمزت رو بکش عزیز دلم .  امروز یه عالمه کار دارم که نیاز دارم یک نفر بهم کمک کنه ..  و اگه تو داری کار می کنی پس شاید بتونیم به یک نتیجه گیری برسیم

اسلوان : مثل چی….

من :  ۱۵ دقیقه ی دیگه من رو توی آدرس کافی شاپی که برات می فرستم ملاقات کن . من یک قهوه به سیاهی روحت برات میخرم..  و بهت میگم چی می خوام

اسلوان : اونجا می بینمت

به سرعت دوش گرفتم .  لباسهایم را عوض کردم و کیفم را برداشتم . . و به سرعت به طرف کافی شاپ حرکت کردم .  وقتی به آنجا رسیدم , اسلوان را دیدم که کنار پنجره نشسته .  امروز یک سویشرت دیگر پوشیده بود و موهایش دوباره زیر کلاه لبه دار دیروز پنهان شده بود . به من لبخند زد … و من احساس کردم که او روز مرا ساخته

نشستم . یک پیشخدمت جلو آمد تا سفارشهای ما را بگیرد . به همراه قهوه , غذا هم سفارش دادم زیرا می‌دانستم اسلوان از زمانی که خانه ی مرا ترک کرده غذا نخورده . وقتی پیشخدمت سفارشهای ما را گرفت و از آنجا دور شد ,  نگاه سختی تحویل اسلوان دادم

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم

_  اول اینکه : من خر و پف نمی کنم

همانطور که قهوه اش را سر می کشید , حالت متکبرانه ای روی صورتش بود … و من آرزو می کردم کاش بتوانم به جلو خم بشوم و او را ببو*سم

_ بیا توافق کنیم که روی این موضوع با هم توافق نداریم

دستهایش را به دور لیوان قهوه پیچید

_  شماره ۲ : دوباره این کار رو نکن

_ چه کار ؟

از روی گیجی ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند

_ اونطوری سر من فرار کن .. منو ترسوندی

تماشا کردم که گونه هایش کمی قرمز شدند .  سرش را خیلی به آرامی تکان داد

_  متاسفم . فقط نمیخواستم موقعیت نامناسب و زشتی پیش بیاد

شانه هایش را بالا انداخت .  برای اولین بار , در چشمهایش آسیب‌پذیر بودن را دیدم

_ به هر حال می خوای در چه زمینه ای بهت کمک کنم ؟

_  یکی از پروژه های واقعاً بزرگ من داره به پایان میرسه و فردا شب جشن بزرگی برگزار میشه .  برای آماده شدن برای این به کمک نیاز دارم .. و نمیتونم همزمان در دو مکان باشم

به نظر می رسید در قبول کردن مردد است .  بنابراین به صحبت کردن ادامه دادم

_  تو برای این کار عالی خواهی بود . من به یه نفر نیاز دارم که برام این طرف اون طرف بره و یه سری چیز ها رو تحویل بده . مطمئنم شرکت هایی برای انجام این کار وجود دارن اما من به کسی نیاز دارم که بتونم بهش اعتماد کنم

همان طور که به من خیره شده بود متعجب به نظر میرسید

_ تو به من اعتماد داری ؟

_  نه با یه اسپری فلفل اما با هر چیز دیگه ای بله

چشمهایش را چرخاند .. و خوشحال بودم که لبخند او را می دیدم

_ جدی میگم . اجازه بده امروز تو رو استخدام کنم . میتونم دستمزد خوبی برای این کار بهت پیشنهاد بدم . همچنین می تونی تمام انعام هایی که دیگران برای تحویل اجناس بهت میدن رو پیش خودت نگه داری

او را دیدم که در ذهنش حساب کتاب کرد .. سپس سرش را به آرامی تکان داد

_ میتونیم با پول نقد کار کنیم ؟ تا مجبور نباشم از پروسه شرکت استفاده کنم  . وقتی از برنامه ی اونها استفاده می کنم درصد زیادی از در آمد من رو می گیرن

_  مطلقاً

از این که مجبور بود ماشین براند متنفر بودم . اما حداقل یک کار شرافتمندانه بود

پیشخدمت غذای ما را آورد و آنها را مقابل مان چید .  یک بشقاب پر از غذا به طرف او هول دادم .. سعی کرد آن را رد کند اما بشقاب را نزدیکتر به او هول دادم ..  بالاخره یک چنگال برداشت , و هر دو  شروع به خوردن کردیم

آدرس مکان هایی که نیاز داشتم به آنجا برود را به او دادم و همچنین آدرس اجناسی را که می بایست بر دارد .  از آنها یادداشت برداری کرد و نام خیابانها را به دقت یادداشت کرد .  می توانستم بگویم که واقعاً باهوش است .. با مهارت و سازماندهی شده  ..همچنین  شهر را به خوبی می‌شناسد

همانطورکه آدرس مقصد هایی که به او داده بودم را با خیابان های دیگری تغییر می داد گفتم

_  تو این شهر رو مثل کف دستت میشناسی

قسمت بعدی

رمان عاشقانه بلند کردن پارت دهم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *