• romanra
  • 13 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,144 views
  • هیچ نظر

رمان خارجی عاشقانه بلند کردن پارت دو | رمان آنلاین

رمان خارجی عاشقانه بلند کردن پارت دو

 

مانند یک ریگ روان بود . هر چه بیشتر سعی می کردم راهم را به بیرون پیدا کنم , سریعتر غرق می شدم . این موضوع هم کمکی نمی‌کرد که کاملاً مطمئن بودم کارا برای استفاده از ماشینش از من پول می گرفت زیرا پول نقد میخواست , فکر می کنم به این دلیل که ساقی او کارت اعتباری ددی را قبول نمی کرد . اگر چه ..  من واقعاً چه می توانم بگویم ؟

حالا که زندگی ام در دستان یک معتاد به کوکائین بود , هیچ چاره ای نداشتم .  به خودم یادآوری کردم تو توی جاهای بدتر از این هم بودی

خودم را روی مبل بالا کشیدم . .  کارا با سکندری وارد خانه شد و..  به ساعت نگاه کردم که مطمئن شوم درست آن را خوانده ام . می بایست هنوز خواب باشد اما او اینجا بود ..  با آن موهای بلوند آشفته ,  آرایشی که روی صورت پخش شده بود و کفش های مارک دارش که به دست گرفته بود .  طوری به نظر می رسید مانند اینکه با یک قطار تصادف کرده  . قطعا چیزی مصرف  کرده اما آنقدر به هم نزدیک نبودیم که بپرسم . همچنین نمی‌خواستم انگشت اتهام به طرف شخصی که سقفی بالای سرم و کاری به دستم داده بود بگیرم

گلویم را صاف کردم

_ هی

_  منو قضاوت نکن .  حداقل من یه نفر رو دارم که باهاش باشم

تلو تلو خوران از من عبور کرد , وارد اتاقش شد و در را پشت سرش به هم کوبید

این دیگر چه کوفتی بود  ؟

آهی کشیدم .  سرپا ایستادم تا در ورودی را _  که باز گذاشته بود _ ببندم  . می بایست قبل از آن که از خواب بیدار شود اینجا را ترک کنم . وگرنه از خواب بیدار خواهد شد و همان کاری که شب پیش انجام داده را دوباره از اول انجام خواهد داد

وقتی سعی کردم در را ببندم دستی مقابل در کوبیده شد و مانع از حرکت آن شد  . به لانس .. برادر بزرگتر کارا نگاه کردم  . . خدایا  . . فکر می کنم از زمانی که فارغ التحصیل شده بود او را ندیده ام . او چند سال از من بزرگتر است و چند سال جلوتر از آن که من به دانشگاه بروم به دانشگاه رفته بود .  تمام سال اولی ها در کلاس من  . . از اینکه می دیدند او  فارغ التحصیل شده و دانشگاه را ترک می‌کند ,  خوشحال بودند . او یک عوضی از خود راضی بود  که برای همه قلدری می‌کرد

متاسفانه بقیه پسرهای دانشگاه هم ..  همانطور که بزرگ تر می شدیم  .. مانند او رفتار می کردند .  دیوانه کننده است که چطور آدم ها به کسانی که از آنها متنفرند تبدیل خواهند شد  .اما من به خودم قول داده بودم که هرگز مانند آنها نشوم

به پایین به من نگاه کرد

_ اسلوان ؟

احتمالا تنها به این دلیل نام من را به خاطر می آورد که پدر و مادرم دستگیر شده بودند .  نه به خاطر اینکه دختر ۱۹ ساله ی سال اولی لاغر و استخوانی , که قبلاً او را  ” پامرغی ”  صدا میزد را به خاطر می اورد

_ مطمئناً بزرگ شدی

چشمهایش از روی سراسر بدنم عبور کردند .  و می بایست با خودم بجنگم که زیر نگاهش به خود نپیچم

_ متشکرم

نمی دانستم دیگر چه بگویم .  این طور نبود که بتوانم تعریف او را برگردانم  . زیرا هیچ چیز خوبی راجع به لانس وجود ندارد .  به او گفتم

_ کارا خوابه

امیدوار بودم آنجا را ترک کند و بعداً بازگردد  . . بعدا , وقتی که من خانه را ترک کردم

_  آره فکر کردم اون رو دیدم که با بدبختی وارد خونه شد

از من عبور کرد و  وارد خانه شد . عقب پریدم تا بدنش بدن من را لمس نکند .  با بی میلی در را بستم  . او قرار نبود جایی برود و من نمی توانستم او را از خانه بیرون بیاندازم  . لانس , تلپی روی کاناپه افتاد و روی تخت خواب جا خوش کرد .  به کیسه ای که سر راه وارد شدنش به خانه روی زمین انداخته بود نگاه کردم و متوجه شدم از یک کوله پشتی بزرگتر است

دعا می کردم آن چیزی که فکر میکنم نباشد  . صادقانه , راجع به برادر کارا فراموش کرده بودم و او هم هرگز اسمی از او نیاورده بود .  نمی تواند این جا آمده باشد تا بماند .. و چرا می بایست این را بخواهد ؟  مطمئن بودم می تواند از پس مخارج هتل یا همچین چیزی بربیاید  . همچنین او و کارا به هم نزدیک نبودند

خانه ی کارا زیبا بود و برای یک خانه ی شهری دلباز بود .  اما امکان نداشت سه نفر بتوانند اینجا بمانند . همچنین مطمئنم پدر و مادر کارا خوشحال نمی شوند اگر راجع به توافقی که من و او با یکدیگر بسته بودیم چیزی بفهمند .  آنها جزو لیست پدر و مادر هایی بودند که به بچه هایشان گفته بودند از من دوری کنند  . تا آنجا که من میتوانم بدانم ,  امکان داشت نام آنها هم جزو لیست کسانی باشد که پدر من میلیون ها دلار از آنها دزدیده .  سعی کرده بودم تا جایی که امکان دارد از آن حلقه دور بمانم اما حالا این جا بودم  . . در  وسط تمام این چیز ها

چند دقیقه بعد , کار را از اتاقش بیرون آمد . به نظر می رسید کمی سر و وضع خود را مرتب کرده.  اما وقتی متوجه شد برادرش روی کاناپه نشسته , دوباره اخم کرد .  در حالی که کمی قهوه برای خود آماده می کرد پرسید

_  اینجا چه کار می کنی ؟

می بایست بیخیال چرت زدن شده باشد .  از گوشه ی چشم به او نگاه کردم .  متوجه شدم نسبت به چند دقیقه پیش راه رفتنش نامتعادل تر شده

_  قراره تو با پدر و مادر باشی ؟

_  اونها کف لعنتی خونه رو دارن بازسازی می کنن . کلا راجع به تعطیلات زمستونی فراموش کردن

کارا  چشم هایش را چرخاند  . شوکه به نظر نمی رسید

_ هتل چی ؟

به نظر می رسید او هم نمیخواهد برادرش اینجا باشد

وقتی در یتیم خانه بودم , با پسرها زندگی کرده بودم .. و این چیزی نیست که هرگز بخواهم دوباره انجام بدهم

 

 

قسمت بعد

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *