• romanra
  • 15 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 554 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت چهارم ( ترجمه اختصاصی سایت رمانرا )

رمان بلند کردن پارت چهارم

 

سیمون نشست و دستش را روی سینه اش قرار داد 

_ جرات نداری .  کلماتت دردناکه هریس .  چطور میتونی ؟

 لبخند زدم و چشمهایم را چرخاندم . وسایلم را جمع کردم

_ نمیتونم صبر کنم تا صداشو بشنوم 

از اتاق صدا به روی صحنه نگاه کردم

_ اون قراره حسابی مجلل و با شکوه باشه 

_ناراحت نمیشی بهم بگی چرا بعد از اینکه این پروژه رو تمام کردیم , پروژه‌های بعدی  برامون به صف نشده  ؟

سیمون چشم هایش را به روی من باریک کرد .  به اندازه کافی با یکدیگر کار کرده بودیم که می‌دانست خبری است

_  نمی دونم داری راجع به چی صحبت می کنی

 از نگاه کردن به چشم هایش اجتناب می کردم .  به دنبال کلید هایم گشتم 

_ دروغگو

 کلید هایم را مقابلم گرفت .  اما وقتی دستم را دراز کردم تا آنها را بگیرم آنها را عقب کشید

_  بهم بگو این به خاطر دین نیست

 می خواستم خودم را به آن راه بزنم اما سیمون دست راست من  است و امکان ندارد نتواند دستم را بخواند 

_ ممکنه این نکته رو تذکر داده باشه که تو به کمی مرخصی نیاز داری

_  میدونستم

_  اون فقط دلش برای تو توی خونه تنگ شده و تا جایی که من به خاطر میارم , ما شبانه روز در حال کار کردن روی این پروژه بودیم  . فکر می‌کنم برای هر دومون خوب باشه که برای مدت کمی هم که شده از کار فاصله بگیریم

دیگر این نکته را ذکر نکردم که  پارتنر سیمون برنامه دارد هر دوی آنها را به سفر دور اروپا ببرد و این که عملاً مرا تهدید کرده بود که اگر پروژه دیگری بگیرم , زندگیم را خواهد گرفت . . 

_  من عاشق کاری هستم که می کنم .  اینو قبلا بهش توضیح دادم 

به شانه ی او ضربه زدم .  کلید هایم را به دستم داد

_  نیازی نیست بین چیزی انتخاب کنی . فقط می بایست تعادل  رو حفظ کنی

 همانطور که به طرف در حرکت کردم سرش را تکان داد 

_ تغییرات رو اعمال کندو اون موقع دیگه کارمون تمومه . فردا صبح اینجا خواهم بود تا تست رو شروع کنیم

پاسخ داد

_  فردا میبینمت 

دستم را برای او تکان دادم و بیرون رفتم . سالن تئاتری که مشغول نوسازی آن بودیم یکی از قدیمی ترین های شهر است .که به منظور بسیاری از کارها از آن استفاده می شد , اما در اصل ساخته شده که یک  سالن موسیقی باشد . سازمان بازسازی آثار تاریخی با ما تماس گرفته بود تا اینجا را به زندگی برگردانیم . این محله حالا یکی از بهترین محله ها نبود  .. اما آنها امیدوار بودند که این مکان آن را تغییر دهد .  این یکی از پروژه‌های مورد علاقه من بود و اینکه می‌دیدم به پایان رسیده کمی مرا ناراحت می‌کرد 

مطمئناً به این خاطر نبود که در خانه چیزی منتظر من نبود .  به سرعت مواد غذایی که داخل یخچال برای شام داشتم را محاسبه کردم . می دانستم که می بایست سر راه مقابل یک مغازه برای خرید توقف کنم  . معمولاً چیزی در یخچال نگه نمی دارم اما از آنجایی که قرار است مدتی مرخصی داشته باشیم  , پس قرار است زمان زیادی را در پنت هاوسم بگذرانم 

وقتی به پیاده رو رسیدم گوشی تلفن همراهم را از جیبم بیرون کشیدم و اپلیکیشن درخواست سرویس ماشین را باز کردم .  چند سال پیش تصمیم داشتم یک راننده استخدام کنم اما از آنجایی که بیشتر اوقاتم را در محل کارم سپری می کنم  , این کار , کار بیهوده بود . معمولاً تنها بین محل کار به پنت هاوس در رفت و آمد هستم .  بنابراین راننده شخصی کار زیادی برای انجام دادن نخواهد داشت .  می توانستم یک تاکسی بگیرم .  اما نیاز داشتم چندین جا توقف کنم بنابراین ترجیح میدادم یک نفر منتظر من بماند تا اینکه سر هر پیچ منتظر تاکسی بمانم 

صدای اعلان اپلیکیشن بلند شد و به من فهماند که سه دقیقه دیگر راننده به مکانی که من هستم خواهد رسید . به تصویر راننده و عکس ماشین روی گوشیم نگاه کردم اما تصویر آنقدر تاریک بود که به سختی می توانستم ببینم آنها چطور به نظر می رسند . تلفن همراه را داخل جیبم قرار دادم و به دنبال پیدا کردن یک مرسدس نقره ای رنگ به اطراف نگاهی انداختم

 وقتی ۵ دقیقه گذشت و هیچ مرسدس نقره ای رنگی دیده نشد , بی صبر شدم . حتی یک تاکسی را هم ندیده بودم که از کنار من عبور کند . و از آنجایی که متنفرم تاکسی بگیرم , اما از بیشتر منتظر ماندن متنفر بودم .  تلفن همراهم را دوباره بیرون کشیدم و به نقشه نگاه کردم  .. آن موقع بود که دیدم راننده در مسیر اشتباه چرخیده . همان طور که او را تماشا می کردم که از خیابانی که حتی نزدیک به من نبود پایین می رود .. کم کم عصبانی می شدم  .  تلفن شروع به زنگ خوردن کرد . همانطور که دکمه پاسخ را می فشردم زیر لب زمزمه کردم 

_ عالیه

 قبل از آن که راننده بتواند صحبت کند فریاد کشیدم 

_ من بیرون تئاتر دهکده منتظرم .  اصلاً  هیچ خیال داری این اطراف بیایی ؟

 برای لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس تلفنم زنگ خورد که می گفت راننده اینجا است .  نمی دانم بعد از آن پیچ اشتباه … چطور به این سرعت خودش را به اینجا رسانده  .  بدون آنکه به خود زحمت بدهم چیز دیگری بگویم تماس را قطع کردم و به طرف ماشین قدم برداشتم . مرسدس به نرمی کنار ییاده رو متوقف شد .  در عقب را باز کردم و سوار شدم

_  متاسفم .  واقعا دیر وقته و من  گرسنه ام . میتونی منو به  فروشگاه مرکز شهر ببری و منتظرم بمونی ؟  اگه منتظر بمونی تا خریدم رو انجام بدم بیست تای دیگه به عنوان انعام پرداخت می کنم

 همانطور که راننده از کنار پیاده رو فاصله می گرفت اولین مقصدم را روی نقشه نمایان کردم  . وقتی چیزی نگفت , بالاخره سرم را بالا آوردم ..  و شخص جوانی را دیدم که روی صندلی راننده نشسته .  کلاه لبه داری سرش بود که آنرا روی بیشتر قسمت صورتش کشیده بود .  نمی توانستم بگویم که آیا یک پسر است یا یک دختر  .. اما آن قدر بزرگ به نظر نمی رسید که بخواهد رانندگی کند  .  در این موقع شب یک بچه نمی بایست در این قسمت از شهر باشد

 از قسمت جلوی ماشین صدای خفه ای شنیدم که گفت

_  آره

 اما سرش را برنگرداند

 

قسمت بعد

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *