پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات

Notice: Undefined variable: pid in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/template-parts/content-single.php on line 14
  • romanra
  • 27 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,112 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت شانزدهم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت شانزدهم

 

فصل ۹
اسلوان
وقتی هریس روی مبل مرا قلقلک داد با صدایی جیغ جیغو گفتم
_  داری دروغ میگی
_ حقیقت داره
 به عقب خم شد . به خاطر خندیدن شدید نمی توانستم نفس بکشم
_ حتی برای یک ثانیه هم باور نمی کنم
 دست هایم به طرف کمرش حرکت کردند
_  تو واقعاً هیچ جایی قلقلکی نیستی ؟
_  چیز خوبیه چون تو به اندازه ی کافی برای هر دوی ما قلقلکی هستی
به ندرت کمرم را لمس کرد و من از شدت خنده دولا شدم
_ فقط__
سعی کردم نفس بکشم
_ فقط به خاطر اینه که میدونم خیال داری منو قلقلک بدی
 لبخند میزد … اما نگاهی پر از خواستن در چشم هایش بود
وقتی به خانه برگشته بودیم برای من شام درست کرده بود . سپس هر کاری کردم قبول نمیکرد لباسی که از من می خواهد فردا بپوشم را نشانم بدهد . به او گفتم می بایست آن را امتحان کنم شاید اندازه نباشد اما پاسخ داده بود که هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد . آنقدر با اعتماد به نفس و متکبر به نظر می رسید که باعث شد او را ببوسم . سپس روی کاناپه نشستیم و به مدت ۱ ساعت در مورد چیزهای مختلف با یکدیگر صحبت می کردیم و در این بین او هر از گاهی مرا می بوسید .  نمی توانستم بگویم که از چگونگی پیشرفتن شب خوشم نمی آمد
او چطور تا این اندازه بی عیب و نقص بود  ؟ آیا اگر حقیقت را می‌دانست باز هم اینطور با من برخورد می کرد  ؟
این افکار در ذهنم می چرخیدند اما تصمیم گرفتم آنها را نادیده بگیرم . .  زیرا حالا احساس واقعاً خوبی داشتم

صدای زنگ تلفن همراهم جایی در اتاق نشیمن به گوش رسید . آهنگی که برای کارا انتخاب کرده بودم به صدا درآمد . زیر لب ناسزا گفتم . به خاطر آوردم فراموش کرده بودم به آپارتمان او بروم و کمی پول نقد به او بدهم . خیال نداشتم تمام پولی که بدست آورده ام را به او بدهم اما برای آن که دست از سرم بر دارد می بایست چیزی به او بدهم
داشتم به  جواب دادن به تماسش فکر میکردم که تلفن قطع شد . اما در کمال تعجب من دوباره به صدا در آمد . ابرو های هریس به یکدیگر نزدیک شدند
_  میخوای جوابش رو بدی ؟
 سرم را تکان دادم . دیر وقت بود اما خدا می داند اگر جواب او را ندهم چه کار خواهد کرد . با عجله  برای پیدا کردن تلفن رفتم .. قبل از آنکه دوباره تماس قطع شود تلفن را پیدا کرده و دکمه پاسخ را فشردم . .  با نفس نفس زدن گفتم
_  الو ؟
_ میخوای توضیح بدی چرا ماشین لعنتی من اینجا نشسته و تو سر و کلت هیچ جایی پیدا نیست ؟
فصل ۱۰
اسلوان
به کارا گفتم
_  دارم میام
و تماس را به پایان رساندم . وقتی به بالا نگاه کردم , ابرو های هریس با مخلوطی از نگرانی و عصبانیت به یکدیگر گره خورده بودند . گفتم
_ هم اتاقی ام بود
 امیدوار بودم برای حالا این توضیح کافی باشد
_ می بایست برم
 وسایلم را به چنگ گرفتم اما هریس آنها را از دستم کشید
_  تو هیچ جایی نمیری
لحن صدایش قاطعانه بود .  من هم نمی خواستم بروم اما هیچ چاره ای نداشتم . میخواستم از سر ناامیدی جیغ بکشم , اما کلمات را پشت لبهایم قفل نگه داشتم . .  لب هایم به خاطر بوسیدن او ورم کرده بودند . زیرا من به توجه عادت نداشتم . . با فکر بوسیدن دوباره ی او لب هایم را خیس کردم . چشمهای آب اش این حرکت را دنبال کردند . او هم لب هایش را لیسید
تکرار کرد
_  تو هیچ جا نمیری
اعتراف کردم
_  می بایست ماشینش رو بهش پس بدم  . مال اونه
مطمئنم که وقتی کارا پشت گوشی این حقیقت را فریاد کشیده بود خودش این را شنیده  . او مزاج عصبی داشت و هیچ کس نمی داند اگر چیزی که می‌خواهد را به او ندهم و او را نبینم ع چه کار می کند .  .
 آخرین چیزی که می خواهم این است که مقابل خانه ی هریس نمایش راه بیاندازد .  آن موقع یک نفر با پلیس تماس خواهد گرفت و این تمام چیزی است که من نیاز دارم . . یک بار دیگر اسمم سراسر اینترنت پخش خواهد شد و ان موقع مردی که بهترین بیست و چهار ساعت عمرم را به من داده بود را با خود پایین خواهم کشید  . . و من می توانم این کار را با او بکنم
رمان بلند کردن پارت شانزدهم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها


Notice: Undefined variable: aria_req in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/comments.php on line 29

Notice: Undefined variable: aria_req in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/comments.php on line 29

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *