پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات

Notice: Undefined variable: pid in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/template-parts/content-single.php on line 14
  • romanra
  • 14 آوریل 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 2,104 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت سه ( ترجمه اختصاص رمانرا )

رمان بلند کردن پارت سه

 

با لبخندی سر به سرش گذاشت

_  بیخیال فقط چند روزه

تصمیم گرفت اشاره ی نه چندان پنهان او را نادیده بگیرد

_ خیلی خوب .  از اتاق مهمان استفاده کن . خیلی آشفته است برای همین می بایست تمیزش کنی

دستش را روی کمرش قرارداد .  طوری به نظر می رسید مانند این که آماده بود هر لحظه با او جر و بحث راه بیاندازد . ممکن بود از یکدیگر عصبانی باشند اما همچنین عشق نهفته ی خانوادگی بین آنها وجود داشت . می توانستم از شیوه نگاه کردنشان به یکدیگر این را بفهمم

_ فقط دو شب

شاید من برای آن دو شب بتوانم در ماشین بخوابم  ؟

چیزی در مورد لانس وجود دارد که همیشه باعث آزار من میشد . لانس گفت

_ می بایست ببینیم چقدر تعمیر زمین طول میکشه

سرش را چرخاند و به من چشمک زد .  بهتر بود سعی نکند کاناپه را بگیرد . کارا اتاق خواب دومی دارد اما آنقدر کوچک است که باعث وحشت من می شد . من فقط به مدت شش ماه در پرورشگاه بودم اما این مدت باعث شده بود نسبت به مکان های تنگ و کوچک وحشت پیدا کنم

کارا با عصبانیت به برادرش گفت

_  و اونو تنها بزار

برادرش در پاسخ گفت

_  مامان و بابا میدونن اون اینجاست ؟

اوه لعنت  . او خیال دارد مرا از اینجا بیرون بیندازد

_ این بازی رو سر من در نیار لانس .   من از رازهای کثیف تو با خبرم .  اون دانشگاه با کلاسی که ازش فارغ التحصیل شدی چیزی بهت نشون نداده ؟ . . هرگز وارد جنگی که میدونی قراره در اون بازنده بشی نشو

نگاه سختی تحویل برادرش داد و لانس هم چیز دیگری به او نگفت . می بایست آتوی خوبی از او داشته باشد

کارا قهوه اش را برداشت و به اتاقش برگشت . . و من را با برادرش تنها گذاشت

لانس از من پرسید

_ خوب  . تو امروز برنامه ای داری ؟

_  می بایست برم سرکار . باید الان دیگه راه بیفتم

کیفم را به چنگ گرفتم و به طرف دستشویی حرکت کردم . هنوز با خود در جدال بودم که آیا باید امشب در ماشین بخوابم ؟ . . خمیازه ای کشیدم  . می دانستم بعداً باید راجع به این سوال فکر کنم .  اپلیکشین کاری ام را باز کردم و دیدم که از همین الان هم در این اطراف , آدم های زیاد به تاکسی نیاز دارند . که یعنی زمانی برای آماده شدن نبود

به سرعت لباسهایم را عوض کردم و به اتاق نشیمن برگشتم . کیفم را گوشه‌ای انداختم . تمام مدت لانس مرا تماشا می‌کرد و این باعث می‌شد پوستم مور مور شود .  یاد گرفته بودم که به غرایزم اعتماد کنم .  زیرا به خاطر بلاهایی که سرم آمده بود  , می دانستم شکارچی ها همه جا وجود دارند

به او گفتم

_ من دیگه میرم

لانس طوری به من نگاه کرد مانند اینکه دیوانه هستم  . . شلوار جین و سویشرت گشادی پوشیده بودم .  موهایم را زیر یک کلاه لبه دار جمع کرده بودم .  سعی داشتم بیشتر شبیه به یک پسر به نظر برسم .  اینطور آسان تر می شد  .. زیرا بعضی مواقع مشتری های دیوانه ای بر می داشتم

_  اینطوری ؟

ابرویش را بالا برد  . داشت مرا قضاوت می‌کرد  .. چطور می توانست همزمان هم سر تا پای مرا قورت بدهد و هم طوری به من نگاه کند مانند اینکه یک آدم ژولیده و کثیف هستم   ؟ هیچ ایده ای نداشتم .  اما به نظر می‌رسید که او می‌تواند از پس چنین کاری بربیاید .  با خود در تعجب بودم که آیا این کار را در همان دانشگاه کلاس بالا یاد گرفته بود ؟

همانطور که در ورودی را باز می کردم به او گفتم

_ بهم اعتماد کن ؛ جایی که می خوام برم هیچکس اهمیت نمیده چی پوشیدم

_  از مادرت خبر داری ؟

سوالش مرا تکان داد .  فکر می کردم تا حالا به این عادت کرده باشم .  اما هنوز ذکر نام مادرم این کار را با من می کرد .  .. قبل از آنکه در را پشت سرم ببندم به او گفتم

_  نه ؛ اون دیگه به من اهمیت نمیده

سپس به هوای سرد بیرون قدم گذاشتم

فصل دوم

هریس

هدفون را از گوشم درآوردم و آن را روی میز کنارم قرار دادم . به یادداشت هایم نگاهی انداختم . من کسی بودم که در این تئاتر حرف آخر را می زند و می خواهم مطمئن شوم که همه چیز بی عیب و نقص است .  کمپانی من به خاطر دقت وسواس گونه اش شهرت دارد . .  اما بیشتر به خاطر این حقیقت است که این یکی از ویژگی های شخصیتی من است

سیمون کنار من گفت

_  البته که تغییراتی  توی ذهن داری

خستگی را در صدایش شنیدم اما میدانستم در پایان تونل , بارقه ی نور وجود دارد  . همان طور که به نوشتن ادامه میدادم گفتم

_ فقط یه چند تایی

کمپانی سرگرمی هیل , مانند فرزند من است . در واقع از آنجایی که تمام وقت مرا میگیرد , مانند یک مع * شوقه ی پر توقع برای من است .  کمپانی که آن را از خاکستر ساخته بودم , کارهای زیادی انجام می‌داد.  اما تمرکز اصلی آن روی ساختن بهترین تئاتر های دنیا بود  . کمپانی ما می تواند یک صحنه نمایش برای بازیگرها..   یا مخصوص کنسرت آماده کند .  همچنین می توانیم ساختمان های تاریخی را که برای نمایش ها و فیلم ها به کار میروند , بازسازی کنیم . عاشق کاری که انجام میدهم هستم ..  و بسیار سرگرم کننده است .  اما همیشه کارهایی برای انجام  گرفتن وجود دارد . .  نمایش تقریبا کامل است و نمی توانم صبر کنم تا حاصل آن را ببینم

_ هنوز هم داری می نویسی

سیمون از بالای شانه ی من به جلو خم شد . حرکت کردم تا بتواند ببیند

_ وقتی کارم تموم شد برات ایمیلش می کنم

_ خیلی خوب اما ازت انتظار دارم صبح برام دونات بیاری . چون قراره تمام شب اینجا  باشم

با حالتی دراماتیک آهی کشید  . روی صندلی اش عقب افتاد .  لپ تاپم را بستم و آن را داخل کیفم قرار دادم . سرم را تکان دادم

_ نه نمی مونی . و جرات نداری به دین بگی من تا دیر وقت اینجا نگهت داشتم

درواقع سیمون یک معتاد به کار است اما سعی دارد آن را گردن من بیاندازد

_ می خوام بهش پیام بدم که تو رو فرستادم خونه اما تو خودت اینجا رو ترک نکردی

 

قسمت بعد

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها


Notice: Undefined variable: aria_req in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/comments.php on line 29

Notice: Undefined variable: aria_req in /home/romanrai/public_html/wp-content/themes/Multimedia/comments.php on line 29

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *