پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 02 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,125 views
  • 2 نظر

رمان بلند کردن پارت بیست ویکم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیست ویکم

 

رانندگی تا سالن موسیقی سریع بود  .اما بودن با او در عقب ماشین احساس خوبی داشت . اینکه نیازی نبود رانندگی کنم و به این فکر کنم که قرار است کجا برویم
 به هریس نگاه کردم که برای من توضیح می داد که کار او دقیقاً راجع به چیست و این پروژه تا چه اندازه برای او معنا دارد .  وقتی به مهمانی رسیدیم , بیرون سالن پاپارازی ها کنار یک فرش قرمز  به صف شده بودند . به سرعت مضطرب شدم . اما هریس دست من را گرفت و به همراه یکدیگر بدون آنکه متوقف شویم از روی فرش عبور کردیم . دستش را برای چند نفر از مهمان ها تکان داد . می توانستم صدای فلاش دوربین ها را بشنوم.. اما هریس به آنها هیچ توجهی نشان نمی داد . سعی کردم به جای آنکه روی اضطرابم متمرکز شوم , از قدرت او قرض بگیرم . چند نفس عمیق کشیدم… و بعد از چند ثانیه داخل سالن بودیم
. وقتی یکی از خدمتکار ها با یک سینی از کنارمان عبور کرد هریس به  آرامی گفت
_  بیا یه لیوان شام*پاین برات بگیریم
دو لیوان برداشت و یکی از آن ها را به دست من داد
_ بفرما , میبینم که این زیبای خیره کننده رو با خودت آوردی

سیمون به طرف ما حرکت کرد و دست مرا گرفت , اما هریس به سرعت دست مرا از میان دست او بیرون کشید . وقتی سیمون وانمود کرد که به او بر خورده .. خندیدم
او مرا به شریکش معرفی کرد . وقتی دیدم که دین درست به اندازه ای که هریس نسبت به من حالت محافظت کارانه‌ای دارد از سیمون محافظت می‌کند خندیدم . .  هریس اطراف سالن کنسرت را به من نشان داد و تمام کارهایی که آنها انجام داده بودند را نشانم داد . وقتی عکسهای قبل از بازسازی را دیدم شوکه شدم . همانطور که هریس صحبت می کرد متوجه شدم که راجع به کارش بسیار شور و اشتیاق دارد..  و متوجه شدم که دارم یک عالمه سوال از او می پرسم .  وقتی از دید هریس به آن نگاه میکردم به این کار علاقمندی می شدم . وقتی به چند نکته اشاره کردم به نظر می‌رسید از این که به آن فکر کرده‌ام تحت تاثیر قرار گرفته
همانطور که مرا به کنار خود می کشید گفت
_  برای چیزهایی مثل این چشم های خوبی داری . شاید می بایست به یکی از پروژه های بعدی من یه نگاه بندازی
 همانطور که زمان میگذشت و چندین نفر به کنار ما می آمدند تا با هریس صحبت کنند  , نقش میزبان را به خوبی اجرا می‌کرد اما برای مدتی طولانی هم آنها را در گیر مکالمه نمی کرد . به محض اینکه روزنه ای پیدا می‌کرد که خود را از مکالمه بیرون بکشد از آن استفاده می‌کرد . وقتی متوجه شدم دارد به من خوش می گذرد سورپرایز شدم .  اما احتمالاً به خاطر آن دو لیوان شا*مپاین باشد
همانطور که هریس داشت با یک نفر دیگر صحبت می‌کرد بیخ گوشش زمزمه کردم
_ من می‌بایست از اتاق خانم ها استفاده کنم
 سعی کردم خودم را از کنار او بیرون بکشم .. اما  مکالمه را نصفه و نیمه رها کرد و به همراه من آمد . نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم . حتی صورت مردی که همینطور او را آنجا رها کرده بود را ندید
همان طور که از راهرو عبور کرده و به عقب سالن تئاتر حرکت می‌کردیم گفتم
_ مطمئنم خودم میتونستم راه رو پیدا کنم
_ میدونم اما دوست دارم کنارت باشم
به سرعت من را بوسید و من گوشه ای را دور زدم و به طرف دستشویی  ها حرکت کردم . هیچ علامتی روی در ها نبود بنابراین نمی دانستم کدام یک دست شویی بانوان است .  تصمیم گرفتم اولین در را امتحان کنم . به محض اینکه دستگیره‌ ی در را گرفتم , در به سرعت از دستم کشیده شد … و با مردی که داشت بیرون می امد برخورد کردم
 با لکنت گفتم
_ ببخشید
 سعی کردم با آن کفش های پاشنه بلندی که پوشیده بودم روی زمین نیفتم . ناگهان کسی به طور دردناکی بازوهایم را به چنگ گرفت . وقتی به بالا نگاه کردم متوجه شدم که با لانس رو در رو شده ام . برادر کارا با نگاهی پر از انزجار و تنفر روی صورتش , به من خیره شده بود  . فکر کردم می‌خواهد مرا رها کند .. اما در عوض مرا به خود نزدیکتر کشید  . می خواستم جیغ بکشم اما احساس وحشت راه گلویم را بسته بود و نمی‌توانستم صحبت کنم
_ کارا بهم گفت که حالا با هریس هیل هستی .. خودتو فقط بغل این مدل مردم میندازی ؟
مردمک چشم هایش گشاد بودند . روی صورتش عرق نشسته بود و صورتش قرمز بود . مانند اینکه داشته  می دویده .. کت و شلوارش نامرتب بود
 در پشت سر او باز شد . مردی را دیدم که بیرون آمد  .  او را شناختم .. یکی از دوستان پدر و مادرم بود . و من قبلاً وقتی بچه بودم با دخترش بازی میکردم . از روی صورتش خواندم که مرا شناخته , اما به جای اینکه متوقف شود تا ببیند آیا حالم خوب است یا نه با عجله از آنجا دور شد ..  او هم لانس را می شناخت … و نمی خواست با او درگیر شود
می خواستم برای هریس فریاد بکشم ؛ زیرا کاملاً پیدا بود هیچ کس دیگری قرار نیست برای نجات من بیاید .. اما ترسم مرا سر جایم میخکوب کرده بود و دهانم را محکم بسته بود  . . می بایست ترس را عقب برانم اما نمی‌توانستم
_ تو همیشه یه هرزه  ی احمق بودی
 به سر تا پایم نگاه کرد . .  از چیزی که می دید خوشش نمی آمد
_ خواهر من با تو خوب بود و حالا تو طوری رفتار می کنی مثل این که دور از ما باشی برات بهتره  . تو چیزی به جز یه تیکه  آشغال نیستی

رمان بلند کردن پارت بیست ویکم

2 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

  1. ....
    می 3, 2020

    ادامه نداده
    لینک قسمت بعد نیست
    کی میاد

    • romanra
      می 3, 2020

      سلام . این رمان به صورت انلاین هر روز روی سایت قرار می گیره

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *