پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 03 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,427 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت بیست ودوم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیست ودوم

_ دست  لعنتی ات رو از اون بکش
وقتی صدای هریس را شنیدم , آسودگی مانند موجی از روی بدنم عبور کرد و قادر شدم حرکت کنم . سعی کردم از چنگ لانس بیرون بیایم .. اما تنها مرا محکم تر نگه داشت
ناله ای از گلویم بیرون آمد و هریس جلوتر آمد , تا زمانی که درست پشت سر من ایستاده بود . فکر می کنم دلیل اینکه هنوز کنترل خود را از دست نداده بود این بود که من بین  هر دوی آنها قرار داشتم و نمی توانست بدون آسیب رساندن به من به لانس برسد
_ واقعا میخوای سر این هرزه جنگ کنی ؟
می توانستم احساس کنم که خشم و عصبانیت از بدن هریس بیرون می ریزد … تا جایی که بدنش داشت به خاطر آن می لرزید . لانس بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم احمق است
_  گور پدر این فا*حشه لعنتی . اون ارزشش رو نداره
 لانس مرا به طرف هریس هول داد و  سعی کرد از آنجا فرار کند .. اما من اجازه چنین چیزی را نمی دادم …قبل از آنکه روی زمین بیفتم هریس مرا گرفت … و من یک پایم را جلو آورده و زیر پای لانس زدم و او را با صورت روی زمین انداختم . صدایش مانند ترکیدن بلندی به گوش رسید… و سپس خون از جایی که صورتش روی زمین کوبیده شده بود پخش شد
 هریس مرا رها کرد و به طرف او حرکت کرد … گردن او را گرفت و بالا آورد …او را مقابل دیوار کوبید …سپس از گلویش او را بالا گرفت  . . نفسم را حبس کردم
لانس به او  نگاه کرد

_  اگه یک بار دیگه حتی راجع به زن من فکر کنی … هرجا باشی دنبالت میام و این سر لعنتی تو از بدنت جدا می کنم
به جلوتر خم شد و آنقدر گلویش را فشرد که لانس تقریباً آبی رنگ شد  .  شنیدم که لانس با منومن چیزهایی گفت .  همان طور که سعی می کرد دستی که دور گردنش را گرفته بود را بگیرد . .  اما هریس قبل از آنکه او را روی زمین بیندازد با زانو محکم به وسط پاهایش کوبید .. لانس مانند یک زن جیغ و فریاد می کشید و هریس بالای سرش ایستاده بود تا با لگد به او به کوبد . .  پشت سر هریس رفتم و دستم را روی بازویش قرار دادم .  چرخید و مرا در آغوش گرفت
_ حالت خوبه عزیزم ؟
سرم را تکان دادم .  سپس هریس با نگهبانها تماس گرفت تا لانس را از آنجا جمع کنند
_ من حالم خوبه متشکرم
به گرمای بدن او تکیه دادم و پلیس ها را تماشا کردم که لانس گریان را از آنجا بیرون می بردند …در حالی که مدام فریاد می کشید که قرار است از هریس و تمام مهمان های حاضر در این مکان شکایت کند
هریس گفت
_ هی
باعث شد به او نگاه کنم
_  آماده ای از اینجا بریم ؟
مدت طولانی اینجا نبودم اما از این که جمعیت داشت کم کم دور ما شکل میگرفت احساس ناراحتی داشتم  . چند نفر از اشخاصی که قبلا آنها را می‌شناختم را دیدم و متوجه شدم که آنها هم مرا می شناسند . می خواستم قبل از آنکه مایه خجالت و شرمندگی هریس شوم هر چه سریعتر از این جا فرار کنم و جایی پنهان شوم
_  آره بیا بریم
 سرم را پایین انداختم و شروع به حرکت کردم .. اما احساس کردم هریس بازویم را گرفت و من را متوقف کرد . به پشت سر به او نگاه کردم . او را دیدم که به جمعیت خیره شده بود .   زمزمه  کردم
_  چرا از اینجا نریم ؟ نمیخوام مهمونی بزرگ تو رو خراب کنم
 دستم را کشیدم.. اما فشار دستش تنها محکم تر شد
هریس به طرف جمعیت ع که هر لحظه بیشتر می شدند . .  قدم برداشت .  در حالی که مرا کنار خود کشیده  و نگه داشته بود هیچ چاره‌ای به جز دنبال کردن او نداشتم
_  عصر همگی بخیر .  به خاطر اتفاقی که کمی پیش افتاد متاسفم .  اما لانس ریچ هم یکی دیگه از خانواده ریچه و هیچ جایی توی ساختمان من یا در حضور من به اون خوش آمد گفته نمیشه
هریس با صدای بلند صحبت می کرد تا همه صدای او را بتوانند شنوند و جمعیت چنان ساکن شده بود که حتی می توانستی صدای افتادن یک سوزن را هم بشنوی . .  مرا به طرف خود کشید و دستم را به طرف لب هایش بالا آورد  . انگشت هایم را بوسید . وقتی متوجه شدم همه دارند به ما نگاه می کنند صورتم قرمز شد
 هریس گفت
_  این اسلوان مارتینزئه
 آن موقع بود که سر و صدای پچ پچ کردن جمعیت بیشتر شد
_  بله اون دختر نیکلاس  مارتینزئه
به سوالی که می دانستم همگی آنها دارند پیش خود زمزمه می کند پاسخ داد
_ اما این به این معنی نیست که این دختر بخاطر گناهان پدرش می بایست سرزنش بشه  . اون امشب اینجا با منه و قراره از این به بعد در کنار من باشه  . اگه هر کسی با این حقیقت مشکلی داره میتونه با توجه به تابلوهای راهنما در خروجی رو پیدا کنه
 لحن صدایش دیپلماتیک اما قاطع بود …بدون هیچگونه عذرخواهی
کلمات او مانند این بود که در درون من آتش بازی به راه انداخته اند .  احساس می کردم هر لحظه قلبم از شدت عشق و خوشحالی در حال منفجر شدن است . . او مقابل روی همه مرا  مال خود اعلام کرده بود  . . بدون اینکه اهمیت بدهد آنها چه فکر می کنند
_ این تمام چیزیه که در این موضوع می خوام بگم اما اگه حتی یه کلمه توهین راجع به زنی که دوست دارم بشنوم .. به دنبال تک اشخاصی که پشت سرش , با جلوی روش ,  بد دهنی کردن میام
دوباره به من نگاه کرد . احساس می کردم اشک در چشم هایم شکل می گیرد
_ اون قوی ترین زنیه که تا حالا دیدم و من خوش شانسم که  اون مال منه
با آن کلمات .. از اتاق بیرون رفت  . . و من می بایست به سرعت حرکت کنم تا در کنار قدم های طولانی او قرار بگیرم . قبل از آنکه به کاری که می خواهم انجام بدهم فکر کنم …دستش را کشیدم تا او را متوقف کنم …..چرخید … خودم را داخل بازوهایش انداختم . .  مرا در آغوش گرفت و همان طور که مرا بلند کردن بود … مرا به بیرون از سالن موسیقی , به طرف ماشینی که بیرون منتظرمان بود برد
حالا برف همه جا را پوشانده و همه چیز را زیبا و بی عیب و نقض کرده بود  …درست مانند هریس‌ من

رمان بلند کردن پارت بیست ودوم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *