پیشنهاد ویژه سایتRecommended
تبلیغات
تبلیغات
  • romanra
  • 01 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 1,319 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن پارت بیستم ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن پارت بیستم

فصل دوازدهم
اسلوان
هریس تمام روز مرا در آپارتمان تنها گذاشت در حالی که گروهی از مردم می آمدند تا مرا زیبا کنند . تمام بدنم اسکراب شده بود , سپس ناخن هایم صاف و جلا داده شدند . رنگ ناخن هایم به رنگ لباسم در آمده و به خوبی شکل گرفته بودند
ضربه آرامی بر روی در به گوش رسید . یکی از دستیاران به اسم لونا پرسید که آیا همه چیز رو به راه است . همانطور که لباس هایم را می پوشید گفتم
_  فقط یه لحظه
وقتی کارم تمام شد در را باز کردم . لونا با کیف پوشاکی در دست به داخل اتاق آمد و آن را بالا گرفت . این لباسی بود که هریس اجازه نمی داد آن را امتحان کنم و حالا برای دیدن آن هیجان زده بودم . آن را به در کمد آویزان کرد و زیپ آن را باز کرد . لباس را بیرون کشید . با دیدن زیبایی آن شوکه شدم  . لباس توری به رنگ آلبالویی بود .. نمی‌توانستم صبر کنم تا آن را امتحان کنم
مقابل آینه به داخل لباس قدم گذاشتم .  لونا در بستن دکمه ها به من کمک کرد .  آستین های بلندی داشت و لباس مانند پوست دوم مرا در آغوش گرفته بود . مو های بلوندم باز بودند و به خوبی در برابر رنگ قرمز لباس جلوه می کردند . پوستم می درخشید … هرگز خودم را تا این حد زیبا ندیده بودم  … طوری که دلم می خواست گریه کنم
لونا به من گفت
_  حتی فکرشم نکن . آرایشت رو خراب می کنی . تو خیلی__
_ نفس گیر به نظر می رسی
هریس جمله او را به پایان رساند . چرخیدم و او را میان در دیدم
_ متشکرم لونا فکر می کنم از این به بعد خودم میتونم از پسش بر بیام
به پایین نگاه کردم و دیدم که یک جفت کفش پاشنه بلند به دست دارد . به او لبخند زدم . لونا را در آغوش گرفتم و از او به خاطر کمک هایش تشکر کردم . هریس در را پشت سر او بست و به آرامی به طرف من نزدیکتر شد . لبخند شیطانی تحویلم داد . گفتم
_  شاید بهتره همونجا وایسی
به جلو خم شد و مرا بوسید  .. مرادر آغوش گرفت

_  اما من فکر بهتری دارم
_ اینطوری به من نگاه نکن یکی از ما باید خودشو کنترل کنه
با دهان بسته خندید
_  بیا اینجا و اجازه بده بهت کمک کنم
دستم را گرفت و مرا به طرف تختخواب هدایت کرد . روی لبه ی آن نشستم … مقابل من زانو زد  . یکی از پاهایم را به دست گرفت و کفش را به پایم کرد .  بندهای آن را بست , سپس به طرف پای دیگر حرکت کرد و همین کار را تکرار کرد . حرکت بسیار شیرین و صمیمانه ای بود .  عاشق این بودم که به بالا به من نگاه می کرد و لبخند می زد  . به پایین خم شدم و به آرامی او را بوسیدم . .  ایستاد و دستم را گرفت
_  نمیدونم میتونم امشب تمام مدت مهمونی رو دوام بیارم یا نه
مرا در آغوش گرفت و از داخل آینه به من نگاه کرد  . انگشت‌هایش روی بازویم به حرکت در آمدند
_  امشب تمام مردم به تو خیره میشن و این منو دیوونه میکنه
_  مطمئنم یک عالمه  مهمون اون جا خواهد بود و من بین همه ی اونها گم میشم
 امیدوار بودم اینطور بشود . از احتمال این که با آدم هایی که در گذشته مرا می‌شناختند برخورد کنم نگران بودم .. نگران بودم که برای هریس مشکل ایجاد شود
 چانه ام را در دست گرفت . به بالا نگاه کردم
_  تو هرگز داخل جمعیت گم نمیشی . مخصوصاً با این لباسی که پوشیدی .. و نگرانی در مورد آینده رو فراموش کن . تو امشب در کنار منی و تنها چیزی که می بایست راجع بهش نگران باشی اینه که آیا خسته شدی یا نه
او همیشه این توانایی را داشت که به خوبی مرا بخواند .  مانند یک نعمت بود . از این که نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم خوشم می آمد … یقه ی کت او را مرتب کردم و گفتم
_ بهت گفتم که به‌طور شیطانی خوشتیپ به نظر می‌رسی ؟
 عاشق لبخند متکبرش بودم
_  من امشب به عنوان همراه جذاب تو توی مهمونی هستم
 دستش را به طرفم دراز کرد تا آن را بگیرم . چشمهایم را چرخاندم و دست او را گرفتم  . .
به همراه یکدیگر از اتاق خارج شدیم . خوشحال بودن با او آسان بود . او شوخ طبع و آرام بود و من کاملاً عاشق او شده بودم . می دانستم برای این احساس خیلی زود است اما مدت زیادی را در تنهایی و سختی زندگی کرده بودم و نمی خواستم دیگر لحظه ای را از این احساس شادی از دست بدهم . میخواستم تک تک لحظاتم با او را به خاطر بسپارم . مهم نبود امشب یا در آینده چه اتفاقی می‌افتد  … ما به همراه یکدیگر هر چیزی را پشت سر خواهیم گذاشت . .  قدرت او را کنارم احساس می کردم و می دانستم که قرار نیست جایی برود

 

 

قسمت بعد

 

رمان بلند کردن پارت بیستم

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *