• romanra
  • 04 مه 20
  • تمام قسمت های رمان عاشقانه بلند کردن
  • 518 views
  • هیچ نظر

رمان بلند کردن قسمت آخر ( ترجمه اختصاصی رمانرا )

رمان بلند کردن قسمت آخر

 

 روی صندلی عقب ماشین نشستیم و او مرا در میان آغوش خود کشید . ماشین از پیاده رو فاصله گرفت .  به او گفتم
_  من هم دوستت دارم
 به من لبخند زد و موهایم را پشت گوش هایم عقب زد
_  و من هم از داشتن تو احساس خوشبختی می کنم
پاسخ داد
_  خوب به نظر می رسد که هر دو یک احساس داریم
 سپس محکم مرا بوسید . طوری که فراموش کردم روی صندلی عقب ماشین هستیم و یک نفر دارد ما را به طرف خانه می برد
_  عاشقتم اسلوان و تک‌تک کلماتی که اونجا گفتم حقیقت دارن .  تو خیلی با ارزش تر از چیزی هستی که فکر می کنی و من می خوام هر روز در کنار تو باشم و بهت یادآوری کنم که چقدر  بی عیب و نقصی
 وقتی بالاخره ماشین متوقف شد … تقریباً هردو بیرون دویدیم  . با عجله سوار آسانسور شدیم تا ما را به پنت هاوس ببرد .  هر دو برای بودن با یکدیگر بی تاب بودیم . به محض این که درها باز شدند ,  مرا در آغوش خود بلند کرد و به طرف اتاق خواب به راه افتاد .  از شیوه مالکانه ای که مرا  لمس می کرد خوشم می آمد … از  اینکه چقدر با من به خوبی رفتار می کرد
احساس می کردم نمی توانم به اندازه کافی به او نزدیک باشم .  زمزمه کردم
_  هرگز و منو رها نکن
در حالی که گوشم را می بوسید غرید
_ هرگز … تو حالا مال منی و هیچ راه برگشتی وجود نداره
دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و محکم او را در آغوش گرفتم . میدانستم که در کنار او دیگر هرگز طعم تنهایی و تلخی را نخواهم چشید . می‌دانستم که این عشق تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد …. تنها می بایست به عقب تکیه داده و از اتفاق افتادن شادیهای زندگی لذت  ببرم

رمان بلند کردن قسمت آخر
فصل آخر
اسلوان
 چند ماه بعد….
از هریس  پرسیدم
_  نظرت چیه ؟
پشت سر من آمد و بازوهایش را به دورم حلقه کرد .  آخرین تزیینات را به درخت کریسمس آویزان کردم از اینکه قرار بود این جشن سال نو را جایی که واقعاً می خواهم آنجا باشم بگذرانم هیجان زده بودم .  همچنین کمی هم مضطرب بودم . زیرا می خواستم همه چیز درست باشد
_ عالیه
 بالای سرم را بوسید و اضافه کرد
_ درست مانند خودت
باعث شد لبخندم بزرگتر بشود . همانطور که به نورهای روی درخت خیره شده بودم احساسی از رضایت و خوشحالی در وجودم عبور کرد .  لبم را گاز گرفتم و از بالای شانه به او نگاه کردم
_  به نظرم زیاده روی نیست ؟
او را تماشا کردم که به سختی با خود مبارزه می‌کرد تا نخندد .  سعی داشت احساسات مرا جریحه دار نکند . آهی کشیدم و گفتم
_ زیاده‌ رویه  مگه نه ؟
 به اطراف اتاق نگاهی انداختم .  زمانی اینجا خالی از هرگونه لمس انسانی بود  … اعتراف کردم
_ مثل اینه که کریسمس اینجا منفجر شده
هریس با شدت خنده می لرزید اما سعی می‌کرد خنده‌اش را کنترل کند… بعد از چند لحظه نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و من هم به او ملحق شدم . کاملا مطمئن بودم که بعضی از وسایل مثل آبنبات غول پیکری که کنار شومینه قرار داده بودم برای بیرون از منزل درست شده بودند .  سعی کردم از قابلیت دکور خودم دفاع کنم
_ همش تقصیر خودته . آخه کی یه مغازه رو میبنده و به یه نفر دیگه میگه هر چی که دوست داری بردار ؟
روز شکرگزاری به همراه یکدیگر به خانه پدر و مادر او رفته بودیم و آن روز را کنار یکدیگر آنجا گذرانده بودیم . مدت کمی بعد از اتفاقی که در سالن موسیقی افتاد .. پدر و مادرش تماس گرفتند  …مانند همه چیز دیگر در این شهر , خبر با هم بودن ما مانند شعله های آتش همه جا به سرعت پخش شد . برخلاف آنچه که از آن میترسیدم , داستان ما به یک داستان عاشقانه شیرین تبدیل شد…و  هیچ کدام از ما به خاطر گذشته پدر و مادر من به لجن کشیده نشدیم
حالا زندگی بسیار شیرینی را در کنار هریس تجربه می‌کردم … پدر و مادرش را دیده بودم که چگونه با او مهربان بودند و فرزندشان را دوست داشتند . .  دیگر هرگز نمی خواستم به زندگی قبلی ام برگردم
هریس پاسخ داد
_ می خواستم تو رو آسوده خاطر کنم . کی بود که می خواست با جمعیتی که به خاطر سال نو توی مغازه جمع شده بودن دعوا کنه ؟
به دلیل مسخره او خندیدم  . دستم را روی دهانم قراردادم تا جلوی خنده ام را بگیرم . .  همچنین به من یادآوری کرد
_  وقتی توی مغازه میدویدی و از این قفسه به اون قفس می رفتی تا هر چیزی که دوست داری برداری , نشنیدم شکایت کنی
 نمی توانستم با این دلیل بحث کنم .  وقتی خانه پدر و مادرش را ترک کردیم برنامه داشتیم برای کریسمس از آنها دعوت کنیم که به ما ملحق شوند . هر دوی آنها می خواستند بهتر مرا بشناسند . مادرش هنوز ده ثانیه از ملاقات ما با یکدیگر نگذشته بود که من را تشویق می‌کرد به او یک نوه بدهم .  از این که چطور هر دوی آنها به این آسانی مرا به درون خانواده خود پذیرفته بودند شوکه شدم  . .. بدون آن که سوالی از من بپرسند  . طوری با من برخورد می‌کردند مانند این که سالها بود که با آنها بودم
 بالاخره دومین شبی که در خانه پدر و مادر هریس بودیم به اندازه کافی جرأت پیدا کردم تا از مادرش بپرسم چرا به این آسانی مرا قبول کرده بود  . به من نگاه کرد و به آسانی گفت
_  اگه پسرم تو رو انتخاب کرده پس می دونم که تو اون یک نفر خاص برای اون هستی .  این پسر من همیشه میدونه دنبال چیه و مستقیم اونو بدست میاره
 در این مدت کم خودم متوجه این شخصیت هریس شده بودم که  در تصمیم گیری هایش قاطع و مصمم است
_ همچنین تو اولین دختری هستی که اون با خودش به خونه آورده و راجع بهش با ما صحبت کرده
 اگر هریس قبلاً مرا به طور دیوانه واری مرا عاشق خود نکرده بود و با رفتار روزانه اش به من نشان نداده بود که چقدر خاص هستم .. این جمله مادرش این کار را می کرد زیرا مستقیم مرا روی ابرها فرستاد
 می خواستم که آنها به اینجا بیایند و دلم می خواست همه چیز بی عیب و نقص باشد . مانند آن مهمانی شکرگزاری که آن ها به من داده بودند . می خواستم به آنها نشان بدهم که به آنها اهمیت می‌دهم . وقتی به هریس گفته بودم می بایست خانه او را تزیین کنیم تا برای پدر و مادرش جشن بگیریم  ] هریس با تمام وجود به من کمک کرده بود تا این اتفاق بیفتد
 روز بعد ,  داشتم در یک مغازه مخصوص فروش لوازم کریسمس می گشتم و تمام چیزهایی که به نظرم زیبا می آمدند را داخل سبد می انداختم .  بلاخره کارت اعتباری که هریس به من داده بود را استفاده کردم
هریس مرا چرخاند و لب هایش را روی لب هایم قرار داد
_  این بی عیب و نقصه عزیزم .. متشکرم که تا این اندازه اهمیت میدی که کریسمسه فوق العاده ای برای پدر و مادرم بسازی
اعتراف کردم
رمان بلند کردن قسمت آخر
_ می خوام دلشون بخواد که همیشه اینجا بیان
 پدر و مادر هریس به من نشان داده بودند که پدر و مادر واقعی میتوانند چگونه باشند .  از وقت گذراندن با آن ها لذت می بردم . مادرش طوری رفتار می کرد مانند اینکه من دختر واقعی او بودم . هر روز چشم انتظار تماس‌های او بودم .  وقتی رفتار پدر هریس را با مادرش می دیدم , مرا به یاد رفتار هریس با خودم می انداخت م. ی توانستم ببینم که این تربیت خوب را از کی گرفته
_ تنها دلیلی که پدر و مادرم هنوز اینجا نیومدن به خاطر اینه که بهشون گفتم هنوز آماده نیستم تو رو با کسی قسمت کنم
مرا محکم تر در آغوش گرفت و لب هایش را روی لب هایم قرار داد
_ تا زمانی که آخرین نفسم رو روی این زمین بکشم هرگز از تو سیر نمیشم  ..هر روز می خوام بیشتر باهات تنها باشم …
احساس کردم هر لحظه امکان دارد قلبم از قفسه سینه ام بیرون بیاید .  او همواره به مردم میگفت که من برای همیشه مال او هستم اما هنوز از من درخواست ازدواج نکرده بود … می دانستم که او عاشق من است و این تنها چیزی بود که اهمیت داشت …بنابراین سعی می کردم به اینکه چرا هنوز از من درخواست نکرده فکر نکنم
 هریس دستم را گرفت و مرا به طرف در حکایت هدایت کرد . کنار هم سوار ماشین شدیم  . . به یاد زمانی افتادم که همیشه بدون وقفه رانندگی می‌کردم و حتی نمی‌توانستم زمانی برای استراحت داشته باشم .  اگرچه از آن کار بدم نمی آمد اما به شدت مرا خسته و فرسوده می کرد .  هریس دیگر هرگز اجازه نمی‌داد رانندگی کنم زیرا مطمئن بود که یک نفر می خواهد مرا از او بد زد  … احساس خوبی داشت … آن هم بعد از مدت ها که همیشه فکر میکردم مردم از دیده شدن با من شرم دارند
 او همیشه قسمتهایی از وجودم را درمان می کرد که حتی نمی دانستم آسیب دیده اند .  به من گفته بود به من در کنار خود نیاز دارد و من با خوشحالی در کارش به او کمک می کردم
وقتی ماشین مقابل سینمایی قدیمی که چندین بار در گذشته از مقابل آن رد شده بودم ایستاد , دهانم از تعجب باز ماند
 پرسیدم
_  هریس ؟
 به من لبخند زد و به من کمک کرد تا از ماشین پیاده شوم
_  خودت گفتی اینجا به یکم عشقم نیاز داره . شانه اش را بالا انداخت
_  بنابراین اینجا رو خریدم  . اگه اینجا به عشق نیاز داره پس ما کسی هستیم که بهش عشق میدیم
چشمهایم خیس شدند
_  خریدی  ؟ همینطوری ؟
متوقف شد و مرا در آغوش کشید
_ عزیز دلم خودت میدونی اشک های تو با من چه کار می کنن
_ اینا اشک خوشحالی ان … حساب نمیشن
_  بیا … چیزهای بیشتری هست
 به همراه یکدیگر وارد سالن تئاتر قدیمی شدیم .  می توانستم بگویم یک نفر از قبل تمیز کاری را شروع کرده . وقتی وارد یکی از اتاق ها شدیم دهانم از تعجب باز ماند .  گلبرگ های گل روی راهرو پخش شده بودند…. اتاق پر از نور شمع بود …همه جا با گلهای زیبا آراسته شده بود…… اشک ها با سرعت بیشتری از روی گونه هایم جاری شدند  . هریس به من لبخند زد و هر دو گونه ام رابوسید تا اشکهایم را متوقف کند  . . وقتی بالاخره توانستم اشک هایم را تحت کنترل درآورم , مقابل من  زانو زد
_  برای پرسیدن این از تو داشتم میمردم عزیز دلم  . . این انتظار تقریباً منو کردشت .. اما می خواستم اینو برای تو به یاد ماندنی و بینظیر بکنم
کلماتش را تکرار کردم
_ برای من ؟
_  همیشه
 انگشتر الماس را وارد انگشت من کرد
_  بهم بگو باهام ازدواج می کنی
نمی توانستم صحبت کنم .  خودم را روی او انداختم و محکم او را بوسیدم . بالاخره توانستم صدایم را پیدا کنم
_ باهات ازدواج می کنم
دوباره اشک شوق از چشمانم جاری شد … در همان زمان نورهای جلوی سالن تئاتر روشن‌ شدند .  نفسم را حبس کردم  …فیلم آنه روی صفحه به نمایش در آمد
_ تو یادت مونده
_  یادم مونده ؟
خندید
_  می خوام بدونی وقتی پای تو وسط  باشه اسلوان , حاضرم تمام زندگیمو صرف خوشحالی تو بکنم .  امشب میخواستم بهت نشون بدم که  بودن ما در کنار هم چطوری خواهد بود
 مرا روی پاهایم بلند کرد …. در حالی که مرا در آغوش خود در هوا می چرخاند , با صدای بلند از روی خوشحالی میخندیدم
در آخر آنقدر مشغول بوسیدن یکدیگر شدیم که تقریباً فیلم را از دست دادیم
رمان بلند کردن قسمت آخر
پایان

 

0 دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها

ارسال نظر

پست‌الکترونیکی شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *